نام کتاب: خانه کج
ذهنیم بجا می آمد، بیناییم بهتر می شد. صورت هنوز حالت جنی‌ی خود را داشت. چهره‌ی زشت گردی با ابروهای برآمده، چشم‌های ریز سیاه و موهای به عقب شانه زده. اما آن چهره به بدنی وصل بود . تنه‌ی لاغری داشت مرا می‌پایید. گفت: سلام.
و من کورکورانه سلام کردم.
- من ژوزفینم.
از پیش حدسش را زده بودم. ژوزفین خواهر سوفیا بود. بچه‌ی یازده دوازده ساله‌ی زشتی بود با شباهتی زیاد به پدربزرگ. گویی مغز و فکر او را هم در خود داشت.
ژوزفین گفت: تو دوست سوفیا هستی.
حرفش را تصدیق کردم.
- اما تو با سربازرس به اینجا آمدی. چرا با او آمدی؟
- او دوستم است. دوستت است؟ از او خوشم نمی‌آید. به او هیچ چیز را نخواهم گفت.
- چه چیز را؟
- چیزهایی را که می دانم. خیلی چیزها می دانم. دوست دارم از کارها سر دربیاورم.
او روی دسته‌ی صندلی نشست و به مطالعه‌ی من ادامه داد. آنقدر به من خیره شد که ناراحت شدم.
- پدربزرگ را کشته‌اند، میدانی؟
- بله، میدانم.
- با ایزراین مسموم شده، خیلی جالب است. نه؟
او کلمه‌ی ایزراین را شمرده و با دقت ادا کرد.

صفحه 85 از 249