وجود داشت که من آنرا می دیدم و آنان نمی دیدند. آنان ثروتمند بودند. همیشه ثروتمند و بی نیاز، پس حالت اغوا و وسوسهی آن آدم ناتوان و ستمکش را درک نمی کردند. براندا پول می خواست. چیزهای قشنگ، اعتماد، راحتی و یک خانه و کاشانه. ادعا می کرد در عوض، شوهر سالخوردهاش را خوشوقت می کرده است. هنگامی که با او صبحت می کردم... دلم برایش می سوخت و نسبت به او احساس ترحم داشتم. آیا اکنون و هنوز هم این حالت و احساس در من بود؟ دو سوی موضوع - از زوایای دید مختلف. کدام زاویه درست بود... زاویهی درست... شب قبل خیلی کم خوابیده بودم. زود بلند شده بودم تا با تاورنر همکاری کنم. حالا در آن اتاق گرم و پر از عطر گل - در پذیرائی ماگدا لئونیدز روی کوسن های صندلیهای بزرگ لمیدم و چشمانم را بستم... فکر دربارهی براندا، سوفیا، راجع به عکس پیرمرد، افکارم به گیجیی مطبوعی مبدل شد، خوابم برد....
به قدری آهسته آهسته به خود آمدم و بیدار شدم که ابتدا متوجه نشدم خواب بوده ام. عطر گلها به مشام می رسید. در برابر خود لکهی سفید مدوری را شناور در فضا و هوا می دیدم. پس از چند ثانیه بهنظرم آمد که چهره انسانی است بهفاصلهی یکی دو پا معلق در فضا. به تدریج که قوه
به قدری آهسته آهسته به خود آمدم و بیدار شدم که ابتدا متوجه نشدم خواب بوده ام. عطر گلها به مشام می رسید. در برابر خود لکهی سفید مدوری را شناور در فضا و هوا می دیدم. پس از چند ثانیه بهنظرم آمد که چهره انسانی است بهفاصلهی یکی دو پا معلق در فضا. به تدریج که قوه