- بله؟
- یک سؤال دربارهی خدمه دارم. چرا شما اینجا یا طبقهی بالا خدمتکاران با پیش بند مخصوص و کلاه بسر ندارید؟
- پدربزرگ یک آشپز و یک کلفت، یک نوکر و یک پیشخدمت مخصوص میز غذا داشت. او خدمه را دوست داشت. البته به آنها خوب پول می داد و از آنها کار میکشید. راجر و کلمنسی کلفتی دارند که روزانه می آید و نظافت می کند. آنان خدمتکاران متعدد ندارند. یا لااقل کلمنسی دوست ندارد. اگر راجر در شهر غذا نمی خورد از گرسنگی تلف میشد. به عقیدهی کلمنسی غذا یعنی کاهو، گوجه فرنگی و هویج خام. ما هم گاهی خدمتکار می آوریم. اما مادر بداخلاقی میکند و آنها می گذارند و می روند. سپس ما مجبور میشویم نوبت بگذاریم و کار کنیم. حالا ما نوبت داریم. «نه نه» عضو پابرجا و اصلی است. عهده دار کارهای ضروری و فوری است. متوجه شدی؟
سوفیا از در بیرون رفت. من به داخل یکی از آن صندلیهای زر دوزی افتادم و به فکر فرو رفتم. در طبقهی بالا افکار براندا را بررسی کرده بودم. اینجا و حالا سوفیا درون خود را به من نشان می داد. کاملا قضاوت سوفیا را درک می کردم. قضاوتی که می بایست از نقطه نظر همه ی اعضاء خانواده باشد. آنان از بیگانه ای که به حریم و دروازه های آنان رخنه کرده و اجازهی کارهایی را که از نظرشان مبتذل است بدست آورده بود، خوششان نمی آمد. و از این شخص عصبی بودند. کاملا
حق داشتند. همان طور که سوفیا میگفت روی کاغذ و توی پرونده این کار خوش آیند به نظر نمی رسد... اما جنبهی انسانی قضیه هم
- یک سؤال دربارهی خدمه دارم. چرا شما اینجا یا طبقهی بالا خدمتکاران با پیش بند مخصوص و کلاه بسر ندارید؟
- پدربزرگ یک آشپز و یک کلفت، یک نوکر و یک پیشخدمت مخصوص میز غذا داشت. او خدمه را دوست داشت. البته به آنها خوب پول می داد و از آنها کار میکشید. راجر و کلمنسی کلفتی دارند که روزانه می آید و نظافت می کند. آنان خدمتکاران متعدد ندارند. یا لااقل کلمنسی دوست ندارد. اگر راجر در شهر غذا نمی خورد از گرسنگی تلف میشد. به عقیدهی کلمنسی غذا یعنی کاهو، گوجه فرنگی و هویج خام. ما هم گاهی خدمتکار می آوریم. اما مادر بداخلاقی میکند و آنها می گذارند و می روند. سپس ما مجبور میشویم نوبت بگذاریم و کار کنیم. حالا ما نوبت داریم. «نه نه» عضو پابرجا و اصلی است. عهده دار کارهای ضروری و فوری است. متوجه شدی؟
سوفیا از در بیرون رفت. من به داخل یکی از آن صندلیهای زر دوزی افتادم و به فکر فرو رفتم. در طبقهی بالا افکار براندا را بررسی کرده بودم. اینجا و حالا سوفیا درون خود را به من نشان می داد. کاملا قضاوت سوفیا را درک می کردم. قضاوتی که می بایست از نقطه نظر همه ی اعضاء خانواده باشد. آنان از بیگانه ای که به حریم و دروازه های آنان رخنه کرده و اجازهی کارهایی را که از نظرشان مبتذل است بدست آورده بود، خوششان نمی آمد. و از این شخص عصبی بودند. کاملا
حق داشتند. همان طور که سوفیا میگفت روی کاغذ و توی پرونده این کار خوش آیند به نظر نمی رسد... اما جنبهی انسانی قضیه هم