موفقیت های پدربزرگ بود؟
سوفیا اخم کرد و گفت:
- میدانی، مطمئن نیستم که نبود. او میخواست براندا را سرگرم کند و سرحال نگهدارد. ممکن است فکر کرده باشد، لباس و جواهر کافی نیست. ممکن است فکر کرده باشد براندا یک داستان لطیف و ملایم را در کنارش نیاز دارد. ممکن است حساب کرده باشد کسی مانند لارنس، آدمی به این رامی و اهلی، اگر منظورم را بفهمی، برای این کار مناسب است. یک دوست و هم نشینی جوان، که کسالت و خستگی براندا را از بین ببرد. و براندا را از یک سرگرمی واقعی و جدی در خارج از خانه باز دارد. میدانی پدربزرگ یک شیطان کهنه کار بود. نمیگذاشت کار به این جاها بکشد.
- بایستی این طور بوده باشد.
- البته او نمیتوانست پیش بینی کند که این کار منجر به قتل او میشود... و دلیلش این است که... گرچه میل ندارم باور کنم که، گرچه دلم میخواهد که او این کار را کرده باشد. اگر او نقشهی قتل پدربزرگ را میکشید یا اگر او و لارنس با هم این نقشه را داشتند، پدربزرگ حتما باخبر می شد. به جرأت می توانم بگویم که به نظر تو هم کمی دور از واقعیت است.
گفتم: اعتراف میکنم که همینطور است. .
- اما تو پدربزرگ را نمی شناختی. او یقینا نقشهی قتل خودش را نادیده نمی گرفت! پس بفرمایید ما در برابر دیوار سفید ایستادهایم.
گفتم: سوفیا او ترسیده و خیلی وحشت کرده است. . از بابت سربازرس و همکارانش؟ بله به جرأت بگویم که آنها تا
سوفیا اخم کرد و گفت:
- میدانی، مطمئن نیستم که نبود. او میخواست براندا را سرگرم کند و سرحال نگهدارد. ممکن است فکر کرده باشد، لباس و جواهر کافی نیست. ممکن است فکر کرده باشد براندا یک داستان لطیف و ملایم را در کنارش نیاز دارد. ممکن است حساب کرده باشد کسی مانند لارنس، آدمی به این رامی و اهلی، اگر منظورم را بفهمی، برای این کار مناسب است. یک دوست و هم نشینی جوان، که کسالت و خستگی براندا را از بین ببرد. و براندا را از یک سرگرمی واقعی و جدی در خارج از خانه باز دارد. میدانی پدربزرگ یک شیطان کهنه کار بود. نمیگذاشت کار به این جاها بکشد.
- بایستی این طور بوده باشد.
- البته او نمیتوانست پیش بینی کند که این کار منجر به قتل او میشود... و دلیلش این است که... گرچه میل ندارم باور کنم که، گرچه دلم میخواهد که او این کار را کرده باشد. اگر او نقشهی قتل پدربزرگ را میکشید یا اگر او و لارنس با هم این نقشه را داشتند، پدربزرگ حتما باخبر می شد. به جرأت می توانم بگویم که به نظر تو هم کمی دور از واقعیت است.
گفتم: اعتراف میکنم که همینطور است. .
- اما تو پدربزرگ را نمی شناختی. او یقینا نقشهی قتل خودش را نادیده نمی گرفت! پس بفرمایید ما در برابر دیوار سفید ایستادهایم.
گفتم: سوفیا او ترسیده و خیلی وحشت کرده است. . از بابت سربازرس و همکارانش؟ بله به جرأت بگویم که آنها تا