نام کتاب: خانه کج
انسانیت.
- چه اخلاقی حرف می‌زنی چارلز، براندا بایستی کار خودش را خوب انجام داده باشد.
به راستی سوفیا... گمان می‌کنم تو... نمی‌دانم چی از فکرت می‌گذرد... اما
- من فقط راست می‌گویم و تظاهر نمی‌کنم. تو باطن براندا را خوانده‌ای و می‌دانی. پس حالا یک نگاه هم به باطن من بکن. من آن زن‌های جوان را که داستانی می‌سازند تا با پیرمرد پولداری به خاطر ثروتش ازدواج کنند، دوست ندارم. کاملا حق دارم این جور آدم‌ها را دوست نداشته باشم. و دلیلی هم ندارد که وانمود کنم دوست دارم. و اگر با متانت و سر فرصت حقایق روی کاغذ بیاید، تو هم آن زن را دوست نخواهی داشت.
پرسیدم: این یک داستان ساختگی است؟
- درباره بچه؟ نمی‌دانم. فکر می‌کنم.
- و ناراحتی که پدربزرگ تحت تأثیر قرار گرفت.
سوفیا خندید و گفت:
- آه پدربزرگ تحت تأثیر قرار نگرفت. پدربزرگ هیچ وقت تحت تأثیر کسی قرار نمی‌گرفت. او براندا را می‌خواست. می‌خواست که نقش «کافتو» را در برابر کلفت گدایش بازی کند. همین، بخوبی می‌دانست دارد چه کار می‌کند. و کاملا طبق نقشه پیش رفت. از نظر پدربزرگ ازدواج با موفقیت کامل توأم بود مثل همه‌ی کارهای دیگرش.
- آیا استخدام لارنس به عنوان معلم سرخانه یکی دیگر از

صفحه 80 از 249