نام کتاب: خانه کج
نمی‌کنی؟
من باور کردم. یعنی باور کردم که او و لارنس همان طور که او می‌گفت فقط دوست هستند اما حدس زدم که ممکن هم هست او ناخودآگاه به آن جوان علاقه مند شده باشد.
با این افکار به جستجوی «سوفیا» از پله پایین رفتم.
داشتم وارد اتاق پذیرایی می‌شدم که سوفیا سرش را از یکی از اتاق‌های انتهای راهرو بیرون آورد و گفت:
- سلام، دارم برای نهار به «نه‌نه» کمک می‌کنم.
خواستم نزد او بروم اما او در را پشت سرش بست و به داخل راهرو آمد. دست مرا گرفت و با خود به اتاق پذیرایی که کسی در آن نبود، برد.
- خوب، براندا را دیدی؟ درباره‌اش چه فکر می‌کنی؟ مختصرا گفتم که برایش متاسف شدم. سوفیا به من خیره شد. - فهمیدم، پس تو را گرفت.
تقریبا با عصبانیت گفتم: نکته این است که من می توانم باطن او را بخوانم اما تو ظاهرا نمی توانی.
- باطن چه چیز او را؟
- راست بگو سوفیا، هیچ وقت هیچ یک از اعضاء خانواده با او مهربان بوده‌اند؟ یا حتی از وقتی که او اینجا آمده است روش شایسته‌ای با او داشته‌اند؟
- نه ما با او مهربان نیستیم، چرا باید مهربان باشیم؟
- تنها لطف و گذشت به خاطر خدا و مذهب، نه چیز دیگر، بخاطر

صفحه 79 از 249