نام کتاب: خانه کج
این طور می خواستم... اما اریستاد گفت که او مدت زیادی است که این جا زندگی می‌کند. اینجا حالا خانه‌ی اوست. حقیقت اینکه او میل داشت همه‌ی آنان را دوروبر خود و زیر نفوذ خود داشته باشد. آنان رفتارشان با من غیرانسانی بود، اما هرگز به نظر نمی‌رسید که او متوجه این موضوع باشد با اهمیتی بدهد. راجر از من متنفر است حسود است او را دیده‌ای؟ همیشه از من متنفر بوده است. و فیلیپ آن قدر سرسخت که هرگز با من حرف نمی زند. و حالا دارند سعی می‌کنند مرا به قتل متهم کنند و من... او را نکشتم، نکشتم!
به من نزدیکتر شد و گفت: خواهش می‌کنم حرفم را باور کن
برایش ناراحت شدم. روش اهانت آمیزی که خانواده‌ی لئونیدز از او حرف می زدند و علاقه‌ی آنها به این که او مرتکب قتل شده است... در این لحظه همه و همه به نظرم غیرعادلانه آمد. او تنها، بی دفاع و گرفتار آنان بود.
او ادامه داد: اگر این من نیستم، آنان فکر می‌کنند لارنس است. او جانی است.
پرسیدم: از بابت لارنس چی؟
- بی نهایت برای لارنس متاسفم. او حساس است. نمی تواند از خودش دفاع کند مبارزه کند. نه اینکه ترسو باشد، به دلیل حساسیتش است. سعی کرده‌ام او را دلگرم کنم. وادارش کنم احساس شادی و خوشی کند. او مجبور است آن بچه های وحشتناک را درس بدهد. آستیس همیشه ادا در می آورد و به او خرخر می کند. و ژوزفین- خوب تو ژوزفین را خودت که دیده ای. می‌دانی که چه اخلاقی دارد. برای خودش جانوری است.

صفحه 77 از 249