نام کتاب: خانه کج
بود. از مرگش خوشحال نیستم. خیلی هم متأثرم.
به نیمکت تکیه داد. دهان نسبتا گشادش را جمع و جور کرد تا لبخندی بزند.
- من اینجا خوشبخت بودم. راحت بودم. هر چه می‌خواستم فراهم می‌شد. نزد هر خیاطی که دلم می‌خواست، می‌رفتم. مثل همه آرامش داشتم. اریستاد به من چیزهای خوب و دوست داشتنی می داد.
در این وقت دستش را جلو آورد و به انگشتر یاقوتش نگاه کرد.
لحظه ای خیال کردم دستها و بازوانش مانند گربه است. صدایش مثل خرخر گربه بود و هنوز بی اراده لبخند می زدن
- چه عیبی داشت؟ با او مهربان بودم. خوشحالش می کردم.
سپس صورتش را جلو آورد و گفت: می دانی چگونه با او آشنا شدم؟
بدون اینکه منتظر پاسخ شود ادامه داد:
- در «گی شاب برت» با او آشنا شدم. دستور تخم مرغ خاگینه داده بود. وقتی برایش بردم داشتم گریه می کردم. گفت «بنشین بگو ببینم چه شده.»
گفتم: آه نمی توانم بگویم. اگر بفهمند از بین می روم، بیرونم می‌کنند.
گفت: ناراحت نباش. اینجا مال من است.
بعد او را برانداز کردم. با خود گفتم: چه مرد کوچک عجیب غریبی است. اما بی درنگ نوعی قدرت و اقتدار در او حس کردم. تصمیم گرفتم همه چیز را برایش بگویم و گفتم... . فکر می‌کنم تو همه چیز را از آنان شنیده‌ای... برایم در آورده‌اند که دختر بدی بوده‌ام. اما من تربیت

صفحه 75 از 249