- نه.
- شما کی هستید؟
سر انجام با پرسشی که تمام صبح انتظارش را داشتم مواجه شدم. پاسخ درست به او دادم:
- با پلیس کار میکنم اما دوست خانواده هم هستم.
- خانواده! آن جانورها! از همه شان متنفرم.
چانهاش میلرزید و مرا میپایید. ناراحت، وحشت زده و عصبانی
بود.
- آنان با من رفتاری حیوانی و وحشیانه داشته اند. چرا من نمیبایست با پدربزرگشان ازدواج کنم؟ به آنان چه ربطی داشت، همه پول فراوان داشتند. او آن پول را به آنان میداد. استعداد و لیاقت این را نداشتند که خودشان پول دربیاورند.
ادامه داد: چرا نبایستی مردی ازدواج کند؟ حتی اگر کمی هم پیر باشد؟ و او واقعا... در اصل پیر نبود، خیلی به او علاقه داشتم. او را دوست داشتم.
براندا با تردید مرا نگریست. گفتم: می دانم، میفهمم.
- خیال میکنم تو حرفم را باور نمیکنی، اما این راست است. من تنها بودم، دلم میخواست خانه و خانواده تشکیل بدهم. میخواستم کسی باشد که به من فکر کند، دلش برایم شور بزند. حرفهای قشنگ با من بگوید. اریستاد حرفهای قشنگی میزد. میتوانست آدم را بخنداند و سرحال بیاورد. زرنگ بود. توان این را داشت که به هر دری بزند. مشکلات و قوانین دست و پاگیر را خنثی کند. خیلی خیلی زیرک
- شما کی هستید؟
سر انجام با پرسشی که تمام صبح انتظارش را داشتم مواجه شدم. پاسخ درست به او دادم:
- با پلیس کار میکنم اما دوست خانواده هم هستم.
- خانواده! آن جانورها! از همه شان متنفرم.
چانهاش میلرزید و مرا میپایید. ناراحت، وحشت زده و عصبانی
بود.
- آنان با من رفتاری حیوانی و وحشیانه داشته اند. چرا من نمیبایست با پدربزرگشان ازدواج کنم؟ به آنان چه ربطی داشت، همه پول فراوان داشتند. او آن پول را به آنان میداد. استعداد و لیاقت این را نداشتند که خودشان پول دربیاورند.
ادامه داد: چرا نبایستی مردی ازدواج کند؟ حتی اگر کمی هم پیر باشد؟ و او واقعا... در اصل پیر نبود، خیلی به او علاقه داشتم. او را دوست داشتم.
براندا با تردید مرا نگریست. گفتم: می دانم، میفهمم.
- خیال میکنم تو حرفم را باور نمیکنی، اما این راست است. من تنها بودم، دلم میخواست خانه و خانواده تشکیل بدهم. میخواستم کسی باشد که به من فکر کند، دلش برایم شور بزند. حرفهای قشنگ با من بگوید. اریستاد حرفهای قشنگی میزد. میتوانست آدم را بخنداند و سرحال بیاورد. زرنگ بود. توان این را داشت که به هر دری بزند. مشکلات و قوانین دست و پاگیر را خنثی کند. خیلی خیلی زیرک