نام کتاب: خانه کج
- من... نه... اصلا نمی دانم.
- از نظر من کاملا طبیعی است که رابطه‌ای بین شما به وجود بیاید. مرد جوان بتندی اعتراض کرد:
- این طور نیست. این طور نبود... نه چیزی به آن شکل! می‌دانم شما چه فکر می‌کنید. ولی این طور نبود! خانم لئونیدز همیشه نسبت به من محبت می‌کرد و من خیلی برای او... احترام قائل بودم. همین، به شما اطمینان می‌دهم. عجیب است، خیلی عجیب است که چنین حرف‌هایی زده شود! من مرد کشتن کسی نیستم. یا شیشه ی دوا را عوض کنم . یا کارهایی از این قبیل. من آدم حساسی هستم. بی‌نهایت پاک و ساده. من... به نظر من عمل کشتن یک کابوس است. درباره‌ی قتل، عقاید و ایرادات مذهبی هم دارم. در دادگاه نظامی هم همه این را فهمیدند. نمی‌توانستم کار سربازی و نظامی بکنم، لذا کارهای بیمارستانی را بر عهده ام گذاشتند. جوشاندنی ها را جمع آوری و انبار می‌کردم. کار خیلی بد و سنگینی بود. نتوانستم ادامه بدهم... بعد اجازه دادند کارهای آموزشی و تدریس داشته باشم... من این جا هم بهترین سعی خود را در آموزش آستیس و ژوزفین آن بچه ی زیرک و سرسخت کرده‌ام... همه به من مهربانی کرده‌اند. آقا و خانم لئونیدز، خانم در هاویلند و حالا این... این اتفاق افتاده است. و شما به من سوء ظن دارید. به من... به من برای قتل!
بازرس تاورنر نگاه آرامی به او کرد و گفت:
- من این طور نگفتم.
- اما شما این طور فکر می کنید! می‌دانم که این فکر را می‌کنید. همه این فکر را می‌کنند. همه معنی دار به من نگاه می‌کنند. من، من

صفحه 71 از 249