- آقا من کارهایی را که باید در مورد خدمتکاران انجام بدهم، انجام دادم اما چیزی دستگیرم نشد. تاورنر آهی کشید.
گروهبان لمب به پائین اتاق رفت. آنجا نشست و دفتر یادداشتش را بیرون آورد. در دو باره باز شد و همسر دوم لئونیدز پیر به اتاق آمد.
سیاه پوش بود. لباس سیاه خیلی گران بهایی پوشیده بود. لباسش تا مچ پا میرسید. راحت و سبک گام برمیداشت. رنگ سیاه خیلی به او میآمد. تا حدی زیبا بود و موهای قهوهای خوش رنگش با دقت آراسته شده بود. صورتش را کاملا آرایش کرده بود. اما پیدا بود که گریه کرده است. رشتهی مروارید درشتی بر گردن داشت، انگشتر زمردی در یک دست و در دست دیگرش انگشتری یاقوت جلب توجه میکرد. چیز دیگری هم در او میدیدم و آن اینکه بسیار وحشتزده مینمود.
تاورنر با ملایمت گفت:
- صبح بخیر خانم لئونیدز. متأسفم که ناچارم دوباره مزاحم شما بشوم.
او با لحنی شمرده گفت:
- تصور می کنم چاره ای نیست.
- خانم لئونیدز اگر بخواهید مشاور حقوقی شما هم می تواند حضور داشته باشد. اشکالی ندارد.
شک کردم که اصلا معنی آن عبارات را فهمیده باشد. ظاهرا درک نکرده بود چون فقط گفت:
- من از آقای گیتسکیل خوشم نمیآید. احتیاجی به او ندارم.
- می توانید مشاور مورد قبول خود را در کنار داشته باشید خانم.
گروهبان لمب به پائین اتاق رفت. آنجا نشست و دفتر یادداشتش را بیرون آورد. در دو باره باز شد و همسر دوم لئونیدز پیر به اتاق آمد.
سیاه پوش بود. لباس سیاه خیلی گران بهایی پوشیده بود. لباسش تا مچ پا میرسید. راحت و سبک گام برمیداشت. رنگ سیاه خیلی به او میآمد. تا حدی زیبا بود و موهای قهوهای خوش رنگش با دقت آراسته شده بود. صورتش را کاملا آرایش کرده بود. اما پیدا بود که گریه کرده است. رشتهی مروارید درشتی بر گردن داشت، انگشتر زمردی در یک دست و در دست دیگرش انگشتری یاقوت جلب توجه میکرد. چیز دیگری هم در او میدیدم و آن اینکه بسیار وحشتزده مینمود.
تاورنر با ملایمت گفت:
- صبح بخیر خانم لئونیدز. متأسفم که ناچارم دوباره مزاحم شما بشوم.
او با لحنی شمرده گفت:
- تصور می کنم چاره ای نیست.
- خانم لئونیدز اگر بخواهید مشاور حقوقی شما هم می تواند حضور داشته باشد. اشکالی ندارد.
شک کردم که اصلا معنی آن عبارات را فهمیده باشد. ظاهرا درک نکرده بود چون فقط گفت:
- من از آقای گیتسکیل خوشم نمیآید. احتیاجی به او ندارم.
- می توانید مشاور مورد قبول خود را در کنار داشته باشید خانم.