باطلهها را جمع میکردم.
بازرس نوشیدنی را رد کرد و من قبول کردم. راجر رو به تاورنر کرد و گفت:
- ببخشید که خدمتکار نوشیدنی مرا به اینجا آورد. و سپس گفت: فکرم کار نمیکند. احساساتم از من میگریزند.
به اطراف اتاق نگریست اما کلمنسی لئونیدز را که با ما به این اتاق نیامده بود نیافت و گفت:
- او زن خیلی خوبی است. همسرم را میگویم. همیشه... عالی بوده است. نمی توانم برایتان بگویم که چقدر این زن را تحسین میکنم. نمی دانید چقدر در زندگی سخت گذرانیده است. منظورم پیش از ازدواجمان است. شوهرش جوان خوبی بود. روشن فکر بود، اما بی نهایت بیمار... فکر میکنم سل داشت. او تحقیق پرارزشی را روی
کریستال انجام میداد. حق ناچیزی از این بابت میگرفت اما ناراحت نبود. او به شوهرش خیلی علاقه مند بود در حالی که میدانست دارد میمیرد... اما به او روحیه میداد و کمکش میکرد. هرگز شکایت از خستگی نمیکرد. به هر حال شوهرش مرد و او بینهایت تنها شد. سرانجام راضی شد با من ازدواج کند. از اینکه میتوانستم وسایل راحتی او را فراهم کنم خوشحال بودم. دلم میخواست از کار کردن دست بکشد اما زمان جنگ بود و میگفت باید کار کند. هنوز هم عقیده دارد که باید کار کند. ولی زن باشکوهی است. عالی ترین زنی که یک مرد میتواند داشته باشد. خدایا چقدر خوشبختم. حاضرم هرکاری برایش بکنم.
تاورنر با جملهی مناسبی تعارف کرد. و دوباره کارش را شروع کرد
بازرس نوشیدنی را رد کرد و من قبول کردم. راجر رو به تاورنر کرد و گفت:
- ببخشید که خدمتکار نوشیدنی مرا به اینجا آورد. و سپس گفت: فکرم کار نمیکند. احساساتم از من میگریزند.
به اطراف اتاق نگریست اما کلمنسی لئونیدز را که با ما به این اتاق نیامده بود نیافت و گفت:
- او زن خیلی خوبی است. همسرم را میگویم. همیشه... عالی بوده است. نمی توانم برایتان بگویم که چقدر این زن را تحسین میکنم. نمی دانید چقدر در زندگی سخت گذرانیده است. منظورم پیش از ازدواجمان است. شوهرش جوان خوبی بود. روشن فکر بود، اما بی نهایت بیمار... فکر میکنم سل داشت. او تحقیق پرارزشی را روی
کریستال انجام میداد. حق ناچیزی از این بابت میگرفت اما ناراحت نبود. او به شوهرش خیلی علاقه مند بود در حالی که میدانست دارد میمیرد... اما به او روحیه میداد و کمکش میکرد. هرگز شکایت از خستگی نمیکرد. به هر حال شوهرش مرد و او بینهایت تنها شد. سرانجام راضی شد با من ازدواج کند. از اینکه میتوانستم وسایل راحتی او را فراهم کنم خوشحال بودم. دلم میخواست از کار کردن دست بکشد اما زمان جنگ بود و میگفت باید کار کند. هنوز هم عقیده دارد که باید کار کند. ولی زن باشکوهی است. عالی ترین زنی که یک مرد میتواند داشته باشد. خدایا چقدر خوشبختم. حاضرم هرکاری برایش بکنم.
تاورنر با جملهی مناسبی تعارف کرد. و دوباره کارش را شروع کرد