نام کتاب: خانه کج
می ورزید. همان طور که سوفیا گفته بود، ژوزفین یک شیطان بود، اما و یک شیطان کوچولوی قابل ترحم. او با عقده و کمبود به دنیا آمده بود. یک بچه کج و عوضی، در یک خانه کج و عوضی......
سوفیا گفت: اگر زنده مانده بود چه اتفاق‌ها که نمی افتاد؟
- فکر میکنم باید به یک مدرسه مخصوص یا دارالتأدیب فرستاده می‌شد. شاید معالجه می شد. شاید در آنجا ادب می‎‌شد، نمی‌دانم.
سوفیا حرکتی از روی رضا به شانه‌هایش داد و گفت: بهتر که این طور است. اما خاله ادیت.. دوست ندارم مردم فکر کنید خاله ادیت کار خلافی کرده باشد.
- او خودش این طور خواست. تصور نمی‌کنم کسی فکر بد بکند... براندا و لارنس هم وقتی محاکمه بشوند، چون مدرکی علیه آنها نیست تبرئه می شوند.
کمی درنگ کردم و با مهربانی گفتم: و تو سوفیا، تو هم با من ازدواج خواهی کرد. به من خبر داده‌اند، برای مأموریتی باید به ایران بروم. باهم می رویم و تو خانه کج را فراموش می‌کنی. مادرت سرگرم نمایش‌هایش می شود و پدرت کتاب‌های تاریخی بیشتری می نویسد. آستیس هم به دانشگاه می رود. پس، دیگر برای آنان ناراحت نباش. به من فکر کن.
سوفیا چشمانش را به من دوخت و گفت: نمی ترسی با من ازدواج کنی؟
- چرا بترسم؟ در ژوزفین کوچک تمام بدی‌های خانواده جمع بود و در تو سوفیا، کاملا اعتقاد دارم تمام خوبی‌ها و شجاعت‌های خانواده لئونیدز جمع است. پدربزرگ از تو به خوبی و به بزرگی یاد کرده است.....

صفحه 248 از 249