نام کتاب: خانه کج
نگرفته ام به او بگویم چه کسی قتل کرده است. شاید براندا و لارنس»
براندا از من ایراد می گیرد و می گوید من به موقع حاضر نیستم. ولی لارنس را دوست دارم. او برایم از «شارلوت کوردی» تعریف کرد. همان زنی که شخصی را در حمامش کشت و خیلی از بابت این قتل زرنگ نبود.»
آخرین فقره این بود:
از «نه نه» نفرت دارم... از او متنفرم... می گوید من فقط یک دختر کوچولو هستم. می گوید من خودنمایی میکنم. او دارد مادر را وادار می کند که مرا به خارج بفرستد... قصد دارم او را بکشم. فکر میکنم داروی خاله ادیت این کار را بکند. اگر قتل دیگری واقع شود، پلیس دوباره بر می گردد و این خیلی پرهیجان خواهد بود.
«نه نه» مرد... خیلی خوشحالم. هنوز تصمیم نگرفته ام شیشه قرص های ریز را کجا مخفی کنم. شاید آن را در اتاق خانم عمو کلمنسی یا در اتاق آستیس. وقتی پیر بشوم و بمیرم این دفتر را از خود باقی می‌گذارم و ترتیبی می‌دهم به آدرس پلیس فرستاده شود و آنان خواهند دید چه جنایتکار بزرگی بوده ام.»
دفتر را بستم. سوفیا به شدت گریه می کرد.
- آه چارلز. آه چارلز... خیلی وحشتناک است. چه شیطان کوچولویی بود. عجیب رقت انگیز است.
من هم همین احساس را داشتم. ژوزفین را دوست داشتم و هنوز هم نسبت به او احساس علاقه می‌کردم. اگر کسی را دوست داشته باشید و او سل بگیرد یا یک مرض غیر قابل علاج، علاقه و محبت شما نسبت به او کم نمی شود، هنوز هم او را دوست دارید و به او مهر

صفحه 247 از 249