بود.نقشه ی کاملی بود. انگیزه این بود که چون اطلاعاتی دارد در خطر است و به او حمله شده است؟ و حالا درک می کردم که چگونه توجه مرا به آن آب انبار جلب کرد، و پیش از اینکه به رختشویخانه برود اتاقش مرا آشفته و درهم کرده بود.
و اما هنگامی که از بیمارستان برگشت و دانست که براندا و لارنس دستگیر شده اند، می بایست ناراضی شده باشد. موضوع حل شده بود بود و او یعنی ژوزفین دیگر اهمیتش را از دست داده بود. لذا دو قرص «دژیتالین» را از اتاق ادیت دزدید و آن را در فنجان کاکائوی خود ریخت، فنجان را دست نزده روی میز رها کرد و رفت. آیا میدانست «نه نه»آنرا خواهند نوشید؟ شاید از حرفهای آن روز صبح «نه نه» خوشش نیامده بود. انتقادات «نه نه» را دوست نداشت. آیا «نه نه» با تجربه ای که روی بچهها داشت بو برده بود و به او سوءظن پیدا کرده سرد بود؟ فکر می کنم«نه نه» چیزی میدانست یعنی تشخیص داده بود که ژوزفین یک بچه ی عادی نیست و با قوهی عقلی زودرسش مرتکب خلافی می شود. شاید هم عواملی در رابطه با ارثیه در او تأثیر گذاشته و بود و آن چیزی را که سوفیا «بی رحمی خانواده» مینامید در او ایجاد شده بود.
او بی رحمی شدیدی از خانواده ی مادری کسب کرده بود. و یک بیرحمی از لحاظ خود پرستی از ماگدا که همه چیز را فقط از نقطه نظر خود می دید. او مانند فیلیپ از احساس بخصوصی رنج می برد. از این احساس که زشت است و بچه ی عوضی خانواده است، و بالاخره درمغز استخوانش و در تار و پود وجودش کجی و تردستی لئونیدز را داشت. او نوه ی لئونیدر و از لحاظ فکری همانند او بود و فقط در آنجا
و اما هنگامی که از بیمارستان برگشت و دانست که براندا و لارنس دستگیر شده اند، می بایست ناراضی شده باشد. موضوع حل شده بود بود و او یعنی ژوزفین دیگر اهمیتش را از دست داده بود. لذا دو قرص «دژیتالین» را از اتاق ادیت دزدید و آن را در فنجان کاکائوی خود ریخت، فنجان را دست نزده روی میز رها کرد و رفت. آیا میدانست «نه نه»آنرا خواهند نوشید؟ شاید از حرفهای آن روز صبح «نه نه» خوشش نیامده بود. انتقادات «نه نه» را دوست نداشت. آیا «نه نه» با تجربه ای که روی بچهها داشت بو برده بود و به او سوءظن پیدا کرده سرد بود؟ فکر می کنم«نه نه» چیزی میدانست یعنی تشخیص داده بود که ژوزفین یک بچه ی عادی نیست و با قوهی عقلی زودرسش مرتکب خلافی می شود. شاید هم عواملی در رابطه با ارثیه در او تأثیر گذاشته و بود و آن چیزی را که سوفیا «بی رحمی خانواده» مینامید در او ایجاد شده بود.
او بی رحمی شدیدی از خانواده ی مادری کسب کرده بود. و یک بیرحمی از لحاظ خود پرستی از ماگدا که همه چیز را فقط از نقطه نظر خود می دید. او مانند فیلیپ از احساس بخصوصی رنج می برد. از این احساس که زشت است و بچه ی عوضی خانواده است، و بالاخره درمغز استخوانش و در تار و پود وجودش کجی و تردستی لئونیدز را داشت. او نوه ی لئونیدر و از لحاظ فکری همانند او بود و فقط در آنجا