نام کتاب: خانه کج
آشکار بود. ژوزفین و فقط ژوزفین کیفیات و شرایط لازم را برای این اعمال داشت. بیهودگی او، بی توجهی خانواده به او، اصراری که در مهم جلوه دادن خود داشت، میل به صحبت کردنش، تکرار اینکه چقدر زیرک است و یا که پلیس احمق است.
هرگز به او فکر نمی کردم، چون او بچه بود. اما بچه ها هم مرتکب قتل می شوند. و این قتل مخصوصا با قدرت یک بچه انجام شده بود. پدربزرگ شخص چگونگی آن را خاطرنشان کرده بود. پدربزرگ عملا نکته‌ی سیاه را به دست او داده بود. تنها کاری که می بایست بکند این بود که اثر انگشتی به جای نگذارد و کمی معلومات کارآگاهی به کار بیندازد. کارهای دیگر تنها برای مهم و پیچیده جلوه دادن قضایا بود. آنها را از داستان‌های پلیسی گلچین کرده بود. آن دفتر مخصوص کارآگاهیش، مورد سوءظن وانمود کردنش، پافشاری در این که تا اطمینان حاصل نکند چیزی نمی گوید... و سرانجام حمله به خودش، یک عمل باورنکردنی و خطرناک که ممکن بود باعث کشته شدن او بشود. و بعد بچگی و بچگانه عمل کردنش. هرگز در نظر نمی گرفت که این کارها ممکن است خطرات جدی برای خودش داشته باشد. او قهرمان بود و قهرمان هیچ وقت کشته نمی‌شود. مدرکی در آنجا به وجود آورده بود. اثراتی بر روی صندلی شکسته ی داخل رختشویخانه. ژوزفین تنها کسی بود که اگر می‌خواست سنگ مرمر را بالای در کار بگذارد باید از صندلی استفاده می کرد. روشن بود که بار اول نتوانسته درست سنگ را کار بگذارد. گویی چند بار از صندلی بالا رفته بود تا موفق شده بود. و این کار را با شال گردنش انجام داده بود تا اثر انگشت برجای نماند. ولی او افتاده بود و از یک مرگ حتمی رسته

صفحه 243 از 249