- اصلا چرا او این کارها را کرد؟ انگیزه اش چه بود؟
با این وجود حقیقت را احساس می کردم. همه چیز را آشکارا میدیدم. به خود آمدم و نامهی دوم را در دستم دیدم. با نگاهی به آن نام خودم را که رویش نوشته شده بود خواندم.
این نامه از اولی سنگین تر و سفت تر بود. فکر میکنم قبل از اینکه آن را باز کنم می دانستم داخل آن چیست. پاکت را پاره کردم دفتر سیاه ژوزفین از آن بیرون افتاد. آن را از زمین برداشتم. دفتر در دستم باز شد و نوشته ی صفحه ی اول آن را دیدم... صدای سوفیا به گوشم رسید. گویی از راهی دور حرف می زد. صدای روشن و مهار شده ای بود که میگفت:
- همه اشتباه کرده بودیم. این ادیت نبود.
گفتم: «نه.»
سوفیا به من نزدیکتر شد و نجواکنان پرسید:
- ژوزفین مرتکب قتل شده، مگر نه؟
هر دو با هم به مقدمهی صفحه اول دفتر که در دستم همچنان باز مانده بود، نگاه کردیم. با دستخط نامرتب و بچگانهای نوشته شده بود:
«امروز پدربزرگ را کشتم»
از اینکه اینهمه کور مانده بودم، تعجب می کردم. حقیقت کاملا
با این وجود حقیقت را احساس می کردم. همه چیز را آشکارا میدیدم. به خود آمدم و نامهی دوم را در دستم دیدم. با نگاهی به آن نام خودم را که رویش نوشته شده بود خواندم.
این نامه از اولی سنگین تر و سفت تر بود. فکر میکنم قبل از اینکه آن را باز کنم می دانستم داخل آن چیست. پاکت را پاره کردم دفتر سیاه ژوزفین از آن بیرون افتاد. آن را از زمین برداشتم. دفتر در دستم باز شد و نوشته ی صفحه ی اول آن را دیدم... صدای سوفیا به گوشم رسید. گویی از راهی دور حرف می زد. صدای روشن و مهار شده ای بود که میگفت:
- همه اشتباه کرده بودیم. این ادیت نبود.
گفتم: «نه.»
سوفیا به من نزدیکتر شد و نجواکنان پرسید:
- ژوزفین مرتکب قتل شده، مگر نه؟
هر دو با هم به مقدمهی صفحه اول دفتر که در دستم همچنان باز مانده بود، نگاه کردیم. با دستخط نامرتب و بچگانهای نوشته شده بود:
«امروز پدربزرگ را کشتم»
از اینکه اینهمه کور مانده بودم، تعجب می کردم. حقیقت کاملا