اولی به عنوان سربازرس تاورنر. نوشته شده بود تاورنر هم به تا به دنبال من به آنجا آمده بود. نامه را به او دادم و او آن را باز کرد. در در حالیکه در کنارش ایستاده بودم آن را خواندم:
«انتظار دارم بعد از مرگم این نامه باز شود. ای کاش نمی توانستم وارد . جزئیات نشوم. ولی تمامی مسئولیت مرگ شوهر خواهرم اریستاد لئونیدز و «ژانت روی» (نه نه) را می پذیرم. بدینوسیله . و با کمال ناراحتی اظهار می دارم که بزانلو لئونیدز و لارنس هردو از بابت قتل اریستاد لئونیدز بی گناه اند.
گواهی دکتر، مایکل چاوش خیابان «هارلی» شماره 783 ثابت
میکند زندگی من چند ماه پیش دوام ندارد. ترجیح میدهم به این طریق از دنیا بروم.و دو انسان بی گناه را که مرتکب قتلی نشدهاند آزاد کنم. آنچه که می نویسم. با سلامت کامل فکری و وجدانی توأم است.»
«افرید ادیت دوهاویلند»
نمی دانم با اجازهی تاورنر بود یا نه ولی هنگامی که داشتم نامه را می خواندم، متوجه بودم که سوفیا هم مشغول خواندن است.
سوفیا زیر لب گفت خاله ادیت...
بی رحمی خاله ادیت را به خاطر آوردم که چگونه آن، گیاه را با شقاوت پایمال کرد و به زیر خاک فرو برد.
سوء ظن و خیالم را در مورد او به یاد آوردم. ولی چرا...
فکری که می رفت. در مغزم ریشه بگیرد به زبان سوفیا آمد. زیر لب
گفت:
اما چرا ژوزفین؟ چرا؟ چرا دیگر ژوزفین را با خود برد؟
گفتم:
«انتظار دارم بعد از مرگم این نامه باز شود. ای کاش نمی توانستم وارد . جزئیات نشوم. ولی تمامی مسئولیت مرگ شوهر خواهرم اریستاد لئونیدز و «ژانت روی» (نه نه) را می پذیرم. بدینوسیله . و با کمال ناراحتی اظهار می دارم که بزانلو لئونیدز و لارنس هردو از بابت قتل اریستاد لئونیدز بی گناه اند.
گواهی دکتر، مایکل چاوش خیابان «هارلی» شماره 783 ثابت
میکند زندگی من چند ماه پیش دوام ندارد. ترجیح میدهم به این طریق از دنیا بروم.و دو انسان بی گناه را که مرتکب قتلی نشدهاند آزاد کنم. آنچه که می نویسم. با سلامت کامل فکری و وجدانی توأم است.»
«افرید ادیت دوهاویلند»
نمی دانم با اجازهی تاورنر بود یا نه ولی هنگامی که داشتم نامه را می خواندم، متوجه بودم که سوفیا هم مشغول خواندن است.
سوفیا زیر لب گفت خاله ادیت...
بی رحمی خاله ادیت را به خاطر آوردم که چگونه آن، گیاه را با شقاوت پایمال کرد و به زیر خاک فرو برد.
سوء ظن و خیالم را در مورد او به یاد آوردم. ولی چرا...
فکری که می رفت. در مغزم ریشه بگیرد به زبان سوفیا آمد. زیر لب
گفت:
اما چرا ژوزفین؟ چرا؟ چرا دیگر ژوزفین را با خود برد؟
گفتم: