نام کتاب: خانه کج
سوفیا بازگشتم. سوفیا و آستیس در اتاق پذیرایی بودند. ماگدا رفته بود. به سوفیا گفتم:
- هر خبری بشود به ما اطلاع می‌دهند.
- چارلز یک اتفاقی افتاده. یک کاری باید شده باشد.
- سوفیای عزیز من، هنوز خیلی دیر نشده است.
آستیس گفت: .
- برای چه ناراحتید. شاید به سینما رفته باشند. او از اتاق خارج شد. به سوفیا گفتم:
- شاید بچه را به یک هتل برده باشد. یا به لندن. تصور می‌کنم او می‌داند بچه در خطر است. ممکن است بهتر از ما بداند.
سوفیا نگاه غم انگیزی به من کرد و گفت: . او برای خداحافظی مرا بوسید.
درست منظورش را از آن جمله‌ی نامربوط نفهمیدم. نفهمیدم می‌خواهد چه بگوید. پرسیدم:
- ماگدا هم نگران است؟
- مادر؟ نه نگران نیست. او از بابت گذشت زمان دلواپسی ندارد. مشغول مطالعه‌ی نمایش جدیدی از *«واواسور جونز»* است به نام *«زن واگذار می‌کند»*. در این نمایشنامه یک مرد ریشو از ارسنیک می میرد که اگر از من بپرسی، فقط آن قسمت از نمایش جالب است، که زن شوهرش را می کشد، چون عشق شدیدی به بیوه شدن دارد.
چیزی نگفتم. نشستیم و وانمود کردیم مطالعه می کنیم. ساعت شش بود که تاورنر در را باز کرد و داخل شد. قیافه اش ما
Vavasour Jones<br /> "The Woman Disposes"

صفحه 239 از 249