نام کتاب: خانه کج
دانستیم جسد «نه نه» را برای کالبدشکافی می برد.
باز هم در باغ قدم زدیم. نشستیم و گفتگو کردیم. حرفهامان کم کم به افکاری که در مغزمان داشتیم می پیوست.
بالاخره سوفیا با ترس و لرز گفت:
- خیلی دیر وقت است. هوا تقریبا تاریک است. باید برویم داخل خانه. ادیت و ژوزفین برنگشته اند. تا حالا باید بر می گشتند.
احساس ناراحت کننده ای در من بیدار شد. چه اتفاقی افتاده بود؟ آیا ادیت عمدا بچه را از «خانه کج» دور کرده بود؟
به داخل ساختمان رفتیم. سوفیا پرده ها را کشید. بخاری روشن بود. اتاق بزرگ پذیرایی با آن جو کسالت بار و ناراحت خانه هماهنگی خود را از دست داده بود.
سوفیا زنگ زد و خدمتکاری که قبلا هم او را در طبقه بالا دیده بودم، چای آورد. چشم‌هایش سرخ شده بود و مرتبا بینیش را بالا می‌کشید. و می دیدم که با ترس و لرز اطراف را می پاید.
ماگدا نزد ما آمد ولی چای فیلیپ برایش به کتابخانه فرستاده شد. حالا نقش ماگدا نقش خیالی از وحشت بود. کم حرف می‌زد. یک بار گفت:
- ادیت و ژوزفین کجا هستند؟ دیر وقت است چرا نمی آیند؟ این حرف‌ها را با نوعی اشتغال فکر و عدم حضور ذهن بیان می کرد.
خود من هم نگرانیم زیادتر شد. پرسیدم که آیا تاورنر هنوز در خانه است و ماگدا پاسخ داد اینطور فکر می کند. به جستجوی او رفتم و به او گفتم که از بابت بچه و خانم دوهاویلند نگرانم. او بی درنگ به سوی تلفن رفت و دستورات لازم را داد. از او سپاسگزاری کردم و به نزد

صفحه 238 از 249