او فریاد زد:
- آه چارلز بیا برویم و بیرون بیرون مطمئن تر است... می ترسم در این خانه بمانم.
مدت زیادی را در باغ گذراندیم. به میل خود و عمدا، دربارهی وحشتی که علیهاش روی ما سنگینی می کرد بحثی نکردیم به عوض مادر سوفیا از آن پیرزن مقتول و از کارهایی که برایشان کرده بود، بازی هایی این که «نه نه» در بچگی به آنان یاد داده بود، داستانهایی که پیرزن مهربان از بابت راجر، پدرش و خواهر برادرهای دیگر تعریف می کرد سخن گفت.
_می دانی به بچه های خانواده مانند فرزندان واقعی «نه نه» بودند. او از زمان جنگ، هنگامی که ژوزفین شیرخواره و استیس یک کوچولوی بانمک و شیرین زبان بود، پیش ما آمد.
سوفیا با این صحبت ها و تجدید خاطرات تسکین مییافت. او را تشویق می کردم که بیشتر حرف بزند.
من نمیدانستم تاورنر به چه کاری مشغول است احتمالا از افراد خانواده سوالاتی می کرد اتومبیلی با دو عکاس پلیس و دو نفر دیگر آمده و یک آمبولانس هم در پی آن بود.
سوفیا کمی لرزید و یکه خورد. آمبولانس. بلافاصله برگشت و ما
- آه چارلز بیا برویم و بیرون بیرون مطمئن تر است... می ترسم در این خانه بمانم.
مدت زیادی را در باغ گذراندیم. به میل خود و عمدا، دربارهی وحشتی که علیهاش روی ما سنگینی می کرد بحثی نکردیم به عوض مادر سوفیا از آن پیرزن مقتول و از کارهایی که برایشان کرده بود، بازی هایی این که «نه نه» در بچگی به آنان یاد داده بود، داستانهایی که پیرزن مهربان از بابت راجر، پدرش و خواهر برادرهای دیگر تعریف می کرد سخن گفت.
_می دانی به بچه های خانواده مانند فرزندان واقعی «نه نه» بودند. او از زمان جنگ، هنگامی که ژوزفین شیرخواره و استیس یک کوچولوی بانمک و شیرین زبان بود، پیش ما آمد.
سوفیا با این صحبت ها و تجدید خاطرات تسکین مییافت. او را تشویق می کردم که بیشتر حرف بزند.
من نمیدانستم تاورنر به چه کاری مشغول است احتمالا از افراد خانواده سوالاتی می کرد اتومبیلی با دو عکاس پلیس و دو نفر دیگر آمده و یک آمبولانس هم در پی آن بود.
سوفیا کمی لرزید و یکه خورد. آمبولانس. بلافاصله برگشت و ما