نام کتاب: خانه کج
- در بعضی کتابها آدم پشت آدم کشته می شود و تو با معرفی قاتل، تنها داستان را به پایان می‌دهی، زیرا عملا تنها کسی که دست آخر باقی می ماند شخص قاتل است.
این داستان پلیسی نیست. این جا «سوینلی دین» و عمارت سه شیروانی است و تو دختر کوچک نادانی هستی که زیادی داستان‌های پلیسی خوانده ای، من تو را وادار می کنم آنچه میدانی برایم بگویی گرچه مجبور شوم. آن قدر تکانت بدهم که دندان‌هایت توی دهانت بریزد.
- می توانم همه‌ی چیزهایی را که حقیقت ندارد، برایت بگویم.
- می توانی ولی نخواهی گفت. به هر حال منتظر چه هستی؟
- تو نمی فهمی. شاید هرگز به تو چیزی نگویم. شاید به آن شخص خیلی علاقه داشته باشم.
او مکث کرد. گوئی، می‌خواست. حرفش را به خورد من بدهد. و سپس گفت:
- اگر بخواهم بگویم، حسابی ترتیبش را می دهم. همه را به دور خود جمع می کنم. بعد همه چیز را شرح می دهم. با مدارک و دلایل و دست آخر خواهم گفت... و این تو هستی......
و درست هنگامی که ادیت دوهاویلند وارد اتاق می شد، بطور خیلی نمایشی انگشت نشانش را به سوی او اشاره داد.
ادیت گفت:
- ژوزفین آن آشغال سیب را در سطل آشغال بینداز، دست‌هایت را . تمیز کن. دستمال داری؟ می خواهم با خودم ببرمت بیرون.
چشمان خاله با وقار و مصممانه به من دوخته شده بود و باز به

صفحه 233 از 249