نام کتاب: خانه کج
ژوزفین سری به تأیید فرود آورد.
- و می دانی چه کسی پدربزرگ را مسموم کرد؟
- ژوزفین مجددا با سر پاسخ مثبت داد.
- پس حالا باید هرچه میدانی بگویی و مسئله را رو کنی.
- نمی‌گویم.
- مجبوری . هر اطلاعی که داری، هر کنجکاوی ای که کرده ای باید پلیس همه را بداند.
- به پلیس هیچ نمی‌گویم. آنها احمقند. فکر می‌کنند براندا این کار را کرده یا لارنس. من مانند آنها احمق نیستم. خوب می دانستم که آن‌ها گناهکار نیستند. درباره‌ی کسی که مرتکب قتل شده نظری داشتم، آزمایش کردم و حالا می‌فهمم که نظرم درست است.
او با لحنی پیروزمندانه حرفش را تمام کرد. از درگاه پروردگار طلب صبر و حوصله کرده، دوباره شروع کردم.
گوش کن ژوزفین. به جرات می گویم که تو خیلی باهوشی... ولی اگر زنده نمانی که از واقعیات و خوبی‌ها لذت ببری چه سودی دارد؟ تو نمی‌فهمی، تو کوچولوی ساده تا وقتی که اخبار و اطلاعاتت را این طور احمقانه حفظ و پنهان کنی خودت شدیدا در خطر خواهی بود.
ژوزفین سری به تأیید فرود آورد و گفت:
- البته که در خطر هستم.
- تا بحال دوبار از خطر رسته ای. یک مرتبه سعی شد از بین بروی. دفعه ی بعد سبب از بین رفتن شخص دیگری شدی. نمی دانی که اگر دوروبر خانه راه بروی و به روی خود نیاوری که میدانی قاتل کیست، بیشتر سعی می‌کنند ترا از بین ببرند؟

صفحه 232 از 249