نام کتاب: خانه کج
پشت سر چرخیدم. خاله ادیت را در نیمه ی راه پله ها ایستاده دیدم. ولی گمان نمیکنم او بود که آه کشید. صدا از داخل دری که ژوزفین از آن جا بیرون آمده بود شنیده شد. بی درنگ به سوی در رفتم و آن را باز کردم کسی در آنجا دیده نمی شد. از اینرو شدیدا نگران شدم. کسی پشت در ایستاده و حرفهای ژوزفین را شنیده بود. به سوی ژوزفین رفتم بازویش را گرفتم. داشت سیب می خورد و به کلمنسی چشم دوخته بود. تصور می کنم در پس آن خشکی نگاه و بی تفاوتی رضایت خاطری نهفته بود. گفتم:
- ژوزفین بیا. ما می خواهیم کمی با هم حرف بزنیم.
- انتظار داشتم ژوزفین اعتراض کند. ولی بیش از این کوتاهی و حماقت نمی کردم. پس او را تا اتاق کاری که در نزدیکی اتاق خودش بود دواندم. آنجا اتاق دنج و جای کاملا آرام و مطمئنی بود. کسی نمی توانست مزاحم ما بشود. او را وادار کردم روی یک صندلی بنشیند. خودم نیز یک صندلی پیش کشیدم و روبروی او نشستم. گفتم:
- ژوزفین حالا ما باید دست ها را رو کنیم. بگو دقیقا چه چیزهایی میدانی؟
- خیلی چیزها.
- تردیدی نیست. آن کله‌ی تو پر از اطلاعات مربوط و نامربوط است. ولی منظور مرا که کاملا می فهمی، نه؟
- البته می فهمم. احمق نیستم.
نفهمیدم این انکار برای من بود یا پلیس. ولی توجهی به آن نکردم و ادامه دادم:
- تو می دانی چه کسی در کاکائوی تو سم ریخت؟

صفحه 231 از 249