نام کتاب: خانه کج
- تا آن بچه چه بچه ای باشد!
- یعنی چه؟
ژوزفین یک بچه معمولی نیست. او همه چیز را در باره همه کس می‎‌داند.
حرفم را قطع کرد. ژوزفین از در جلوی اتاق پذیرایی بیرون آمد. از آن سیب های سفت می خورد. چشمهای قرمز تنگ گردش با نوعی شیطنت و سرگرمی برق می زد. او گفت:
«نه نه» مسموم شد. درست مثل پدربزرگ... خیلی مهیج است، نیست؟
- مثل اینکه ابدا ناراحتی در این باره نداری؟
- نه زیاد. همیشه برای این کار و آن کار سرزنشم می کرد.
کلمنسی از او پرسید:
- ژوزفین اصلا تو کی را دوست داری؟ ژوزفین چشمان باحالش را به او دوخت و گفت:
- خاله ادیت را دوست دارم. خاله ادیت را زیاد دوست دارم
- آستیس را هم دوست دارم. فقط همیشه با من بدرفتاری می کند. و ابدا علاقه ندارد بفهمد چه کسی تمام این کارها را می کند.
گفتم:
- ژوزفین بهتر است از این فهمیدن ها دست برداری. این کارها خیلی هم بی خطر نیست.
- دیگر لازم نیست چیز بفهمم. می دانم.
لحظه ای سکوت برقرار شد. چشمان ژوزفین جدی و بی تفاوت به کلمنسی دوخته شده بود. صدایی مانند یک «آه» شنیدم. به سرعت به

صفحه 230 از 249