نام کتاب: خانه کج
- چارلز به موقع برای خداحافظی آمدی.
- دارید می روید؟
- بله. امشب به لندن می رویم.
هواپیمای ما فردا صبح زود پرواز می کند.
لبخند بر لب داشت و آرام بود. ولی چشمانش در پی چیزی می‌گشت.
- مطمئنا حالا دیگر نمی توانید بروید.
- چرا نه؟
- با این مرگ.
- مرگ «نه نه» کاری به کار ما ندارد.
- شاید نداشته باشد... ولی.
- چرا می گوئی «شاید»؟ هیچ کاری به ما ندارد. در تمام مدتی که کاکائو روی میز بود، اصلا پایین نیامدیم.
- می توانی ثابت کنی.
من می توانم برای راجر شهادت بدهم او می تواند شاهد من باشد. بجز این... به یاد داشته باش که شما دو نفر زن و شوهر هستید. خشمش نمایان شد.
- غیر ممکن است چارلز! من و راجر باید از این جا برویم و به زندگی خود سروسامان بدهیم... چرا ما باید پیرزن خوب و مهربانی را که هرگز آزارش به ما نرسیده، از بین ببریم؟
- ممکن است منظور پیرزن نبوده باشد.
- باز هم غیرمنطقی است که ما دوست داشته باشیم بچه ای را مسموم کنیم.

صفحه 229 از 249