که از فکر درباره ی افراد دیگر خانواده خلاص شده بودم.
افکار مغشوشی داشتم: «آنها عاشق هم بودند. نامه های آنچنانی برای هم مینوشتند. در نامه ها بحث میکردند شوهر براندا ممکن است به زودی، با آرامش و با مرگ طبیعی از بین برود. ولی چطور آنان آرزوی مرگ او را می کردند؟ نسبت به آن دو احساس مثبتی داشتم. آیا یأس و نومیدی های این عشق غم انگیز از یک ازدواج عادی برایشان با ارزش تر بود؟ به نظر نمی آمد براندا در واقع آدم پرشوری باشد. خود را زیاد خونسرد و کم عاطفه نشان می داد. لارنس بران هم از افرادی بود
که از عجز و لابه و رویاهای مبهم آینده لذت می برند. آنان دستشان رو شده و از این امر وحشت کرده بودند. این هوشیاری را نداشتند که خود را نجات بدهند. لارنس با آن حماقت باورنکردنی حتی نامه های براندا را از بین نبرده است. احتمالا براندا نامه های لارنس را از بین برده بود، زیرا نامه ها پیدا نشد. پس این لارنس نبود که سنگ مرمر را در بالای در رختشویخانه کار گذاشته بود. پس این شخص هنوز هم چهره اش پنهان بود.»
به آنجا رسیدیم. به سوی در ورودی خانه راندیم. تاورنر از اتومبیل خارج شد و من به دنبال او. مردی با لباس ساده در سرسرا ایستاده بود که او را نشناختم. او به تاورنر سلام کرد. تاورنر او را پس زد و گذشت. باروبنه ای در گوشه ای نظرم را جلب کرد. کسی برای سفر آماده شده بود. داشتم باروبنه را برانداز میکردم که کلمنسی از پله ها پایین آمد. او همان لباس قرمز را پوشیده بود با یک کت پشمی در روی آن و یک کلاه قرمز رنگ.
او گفت:
افکار مغشوشی داشتم: «آنها عاشق هم بودند. نامه های آنچنانی برای هم مینوشتند. در نامه ها بحث میکردند شوهر براندا ممکن است به زودی، با آرامش و با مرگ طبیعی از بین برود. ولی چطور آنان آرزوی مرگ او را می کردند؟ نسبت به آن دو احساس مثبتی داشتم. آیا یأس و نومیدی های این عشق غم انگیز از یک ازدواج عادی برایشان با ارزش تر بود؟ به نظر نمی آمد براندا در واقع آدم پرشوری باشد. خود را زیاد خونسرد و کم عاطفه نشان می داد. لارنس بران هم از افرادی بود
که از عجز و لابه و رویاهای مبهم آینده لذت می برند. آنان دستشان رو شده و از این امر وحشت کرده بودند. این هوشیاری را نداشتند که خود را نجات بدهند. لارنس با آن حماقت باورنکردنی حتی نامه های براندا را از بین نبرده است. احتمالا براندا نامه های لارنس را از بین برده بود، زیرا نامه ها پیدا نشد. پس این لارنس نبود که سنگ مرمر را در بالای در رختشویخانه کار گذاشته بود. پس این شخص هنوز هم چهره اش پنهان بود.»
به آنجا رسیدیم. به سوی در ورودی خانه راندیم. تاورنر از اتومبیل خارج شد و من به دنبال او. مردی با لباس ساده در سرسرا ایستاده بود که او را نشناختم. او به تاورنر سلام کرد. تاورنر او را پس زد و گذشت. باروبنه ای در گوشه ای نظرم را جلب کرد. کسی برای سفر آماده شده بود. داشتم باروبنه را برانداز میکردم که کلمنسی از پله ها پایین آمد. او همان لباس قرمز را پوشیده بود با یک کت پشمی در روی آن و یک کلاه قرمز رنگ.
او گفت: