صدای سوفیا با نومیدی شدیدی به گوشم رسید: . چارلز، هنوز تمام نشده. قاتل هنوز بین ماست. این جاست.
- خدایا چه می گوئی؟ چه اتفاقی افتاده؟ ژوزفین؟
- نه، ژوزفین نیست.
- «نه نه» است.
- «نه نه»؟
- بله. از کاکائو. کاکائوی ژوزفین. ژوزفین آن را نخورده است. روی میز بوده و «نه نه» فکر کرده حیف است آن را دور بریزد. آنرا نوشیده است.
- بیچاره «نه نه»، حالش خیلی بد است؟
- آه چارلز، او مرد!
دوباره به اول کار برگشته بودیم.
همچنان که با تاورنر از لندن خارج می شدیم، در راه، فکر کردم سفر اول ما دوباره تکرار می شود. در موقع گفتگو تاورنر مرتبا بد و بیراه می گفت.
و اما از بابت من. هربار بی فایده و احمقانه تکرار می کردم:
- پس براندا و لارنس نبودند. پس آنان قاتل نبودند.
آیا من قانع شده بودم که مقصر آنان هستند؟ خیلی خوشحال بودم
- خدایا چه می گوئی؟ چه اتفاقی افتاده؟ ژوزفین؟
- نه، ژوزفین نیست.
- «نه نه» است.
- «نه نه»؟
- بله. از کاکائو. کاکائوی ژوزفین. ژوزفین آن را نخورده است. روی میز بوده و «نه نه» فکر کرده حیف است آن را دور بریزد. آنرا نوشیده است.
- بیچاره «نه نه»، حالش خیلی بد است؟
- آه چارلز، او مرد!
دوباره به اول کار برگشته بودیم.
همچنان که با تاورنر از لندن خارج می شدیم، در راه، فکر کردم سفر اول ما دوباره تکرار می شود. در موقع گفتگو تاورنر مرتبا بد و بیراه می گفت.
و اما از بابت من. هربار بی فایده و احمقانه تکرار می کردم:
- پس براندا و لارنس نبودند. پس آنان قاتل نبودند.
آیا من قانع شده بودم که مقصر آنان هستند؟ خیلی خوشحال بودم