است.
درباره گفتگویم با کلمنسی برایش توضیح دادم. گفتم که فکر میکنم چون میل داشته شوهرش را از انگلیس دور کند ممکن است ترتیب مسموم کردن پیرمرد را داده باشد.
-. او راجر را تشویق میکند بدون آگاهی پدرش از آن جا برود، سپس پیرمرد میفهمد. که مؤسسه در شرف از دست رفتن است و تصمیم میگیرد آن را دوباره روبراه کند. با این کار تمام امیدها و نقشه های کلمنسی از بین می رود و مایوسانه خود را به زحمت می اندازد زیرا راجر را می پرستد. تو داری آنچه را که ادیت دوهاویلند میگوید تکرار میکنی؟
- بله ادیت نفر دیگری است که گمان میکنم اینکار را کرده باشد. ولی نمی دانم چرا. فقط می توانم قبول کنم به دلیلی که خودش فکر میکند خوب و کافی است. ممکن است برای به دست گرفتن اختیار تمام خانواده باشد. او چنان فردی است.
- او هم علاقه مند بود از براندا خوب دفاع بشود؟
- بله. تصور میکنم این وجدان آنان است. وجدان همه شان ناراحت است. با این وجود یک لحظه هم فکر نمیکنم او جانی باشد. و یا بخواهد یکی از خواهرزادههایش را متهم به جنایت کند.
- شاید نه. ولی او به ژوزفین صدمه نزده است؟
- نه، باورکردنی نیست. ژوزفین چیزی به من گفت که... یادم نمیآید دقیقا... ولی یک چیزی بود که... ای کاش بیاد داشتم.
- مهم نیست. بعدا به یاد می آوری. چیزی یا کسی دیگر به فکرت نمی رسد؟
درباره گفتگویم با کلمنسی برایش توضیح دادم. گفتم که فکر میکنم چون میل داشته شوهرش را از انگلیس دور کند ممکن است ترتیب مسموم کردن پیرمرد را داده باشد.
-. او راجر را تشویق میکند بدون آگاهی پدرش از آن جا برود، سپس پیرمرد میفهمد. که مؤسسه در شرف از دست رفتن است و تصمیم میگیرد آن را دوباره روبراه کند. با این کار تمام امیدها و نقشه های کلمنسی از بین می رود و مایوسانه خود را به زحمت می اندازد زیرا راجر را می پرستد. تو داری آنچه را که ادیت دوهاویلند میگوید تکرار میکنی؟
- بله ادیت نفر دیگری است که گمان میکنم اینکار را کرده باشد. ولی نمی دانم چرا. فقط می توانم قبول کنم به دلیلی که خودش فکر میکند خوب و کافی است. ممکن است برای به دست گرفتن اختیار تمام خانواده باشد. او چنان فردی است.
- او هم علاقه مند بود از براندا خوب دفاع بشود؟
- بله. تصور میکنم این وجدان آنان است. وجدان همه شان ناراحت است. با این وجود یک لحظه هم فکر نمیکنم او جانی باشد. و یا بخواهد یکی از خواهرزادههایش را متهم به جنایت کند.
- شاید نه. ولی او به ژوزفین صدمه نزده است؟
- نه، باورکردنی نیست. ژوزفین چیزی به من گفت که... یادم نمیآید دقیقا... ولی یک چیزی بود که... ای کاش بیاد داشتم.
- مهم نیست. بعدا به یاد می آوری. چیزی یا کسی دیگر به فکرت نمی رسد؟