نام کتاب: خانه کج
کنند. می دانستند این عشق ممنوع که آنان را به قتل واداشته است ممکن است هر لحظه نابودشان کند.
پدرم شروع به صحبت کرد. صدایش گرفته و لحنش گرم بود:
- بیا چارلز. بگذار در باره موضوع بحث کنیم. تو هنوز در فکری که یکی از افراد خانواده ی لئونیدز این کار را کرده، آیا این طور فکر نمی‌کنی؟
- نه در واقع، فقط شک دارم که....
- تو این طور فکر می‌کنی. ممکن است اشتباه باشد ولی نظر تو این است.
-بله.
- چرا؟
- چون در این باره خیلی فکر کرده ام. سعی کرده ام همه چیز را بررسی کنم. از فهم و درکم کمک بگیرم. چون آنان، بله آنان خودشان هم همین طور فکر می‌کنند.
- خودشان هم همین طور فکر می‌کنند؟ خیلی جالب است! جالب است. یعنی اینکه همه به هم شک دارند؟ یا اینکه دقیقا می دانند کدام یک قتل کرده است؟
- مطمئن نیستم. مسئله خیلی پیچیده است. فکر می‌کنم که... به هر حال چیزی را از خودشان پنهان می کنند.
پدرم سرش را تکان داد. و باز من گفتم:
- راجر که نه. راجر تماما فکر می کند براندا مقصر است و اعدام او را خواهان است. عقیده‎‌ی راجر این است. او مرد خوش باوری است و در باطن چیزی مخفی ندارد.

صفحه 221 از 249