شود. هیچ چرایی هم ندارد.
- ولی شما فکر میکنید تاورنر مطمئن نیست آنان مجرم باشند؟
- بسته به تصمیم دادگاه است.
- شما را به خدا مرا با حرفهای خود گیج نکنید. شما دو نفر چه فکر میکنید؟ شخصا؟
به عقیده ی شخص من از تو بهتر نیست چارلز.
- چرا هست. شما تجربه ی بیشتری دارید.
- پس باید با تو روراست باشم. دقیقا نمی دانم!
- آنان می توانند گناهکار باشند؟
- آه، بله.
- ولی شما مطمئن نیستید که باشند؟
پدرم شانه بالا انداخت و گفت:
- چطور آدم می تواند حتم داشته باشد؟
- پدر، پیش پای من سنگ نیندازید. شما یک وقت مطمئن بودید، نبودید؟ کاملا. هیچ تردیدی هم نداشتید.
- بعضی وقت ها بله اما نه همیشه.
- شما را به خدا، ای کاش این مرتبه حتم داشتید.
- ای کاش!
ساکت شدیم. من داشتم راجع به آن در سایه که از باغ می گذشتند، فکر میکردم. آن دو هیکل تنها و ترسان. آنان از اول ترس و وحشت داشتند. آیا این ترس دلیل وجدان ناراحتشان نبود؟ و خودم به خود پاسخ دادم: براندا و لارنس هردو از جان خود می ترسیدند. به خود اعتماد نداشتند. در قدرتشان نبود که از خطر و شکست خود را رها
- ولی شما فکر میکنید تاورنر مطمئن نیست آنان مجرم باشند؟
- بسته به تصمیم دادگاه است.
- شما را به خدا مرا با حرفهای خود گیج نکنید. شما دو نفر چه فکر میکنید؟ شخصا؟
به عقیده ی شخص من از تو بهتر نیست چارلز.
- چرا هست. شما تجربه ی بیشتری دارید.
- پس باید با تو روراست باشم. دقیقا نمی دانم!
- آنان می توانند گناهکار باشند؟
- آه، بله.
- ولی شما مطمئن نیستید که باشند؟
پدرم شانه بالا انداخت و گفت:
- چطور آدم می تواند حتم داشته باشد؟
- پدر، پیش پای من سنگ نیندازید. شما یک وقت مطمئن بودید، نبودید؟ کاملا. هیچ تردیدی هم نداشتید.
- بعضی وقت ها بله اما نه همیشه.
- شما را به خدا، ای کاش این مرتبه حتم داشتید.
- ای کاش!
ساکت شدیم. من داشتم راجع به آن در سایه که از باغ می گذشتند، فکر میکردم. آن دو هیکل تنها و ترسان. آنان از اول ترس و وحشت داشتند. آیا این ترس دلیل وجدان ناراحتشان نبود؟ و خودم به خود پاسخ دادم: براندا و لارنس هردو از جان خود می ترسیدند. به خود اعتماد نداشتند. در قدرتشان نبود که از خطر و شکست خود را رها