- یکدیگر را دوست دارند.
چهره اش گرفته و مغموم تر شد: از این وضع خوشحال نیستم. براندا را دوست ندارم، در گذشته هم خیلی از او متنفر بودم. چیزهای تندی درباره اش گفته ام. ولی حالا دلم می خواهد شانس بیاورد. از هر فرصتی استفاده کند. اریستاد این طور دوست دارد. حس میکنم علاقه دارم او آزاد بشود.
- و لارنس؟
- آه لارنس! مردها باید مراقب کارهای خودشان باشند. ولی اریستاد هرگز ما را نمی بخشد اگر که....
او جمله اش را ناتمام رها کرد. لحظه ای بعد گفت: وقت نهار است. بهتر است برویم.
گفتم: می خواهم سری به لندن بزنم.
- با اتومبیل خودت؟
- بله.
- هوم... نمی دانم می توانی مرا هم با خودت ببری؟ حالا دیگر مجازیم از خانه خارج شویم.
- البته که می برم. گمان میکنم سوفیا و ماگدا هم بعد از نهار به لندن می روند. راحت تر هستید اگر که با آنها بروید تا با اتومبیل کوچک دو نفره من.
نمی خواهم با آنان بروم. مرا با خودت ببر و از این بابت چیزی هم به کسی نگو.
متعجب شدم ولی آن طور که او خواسته بود رفتار کردم. در راه شهر خیلی با هم صحبت نکردیم. پرسیدم کجا پیاده اش کنم و گفت:
.
چهره اش گرفته و مغموم تر شد: از این وضع خوشحال نیستم. براندا را دوست ندارم، در گذشته هم خیلی از او متنفر بودم. چیزهای تندی درباره اش گفته ام. ولی حالا دلم می خواهد شانس بیاورد. از هر فرصتی استفاده کند. اریستاد این طور دوست دارد. حس میکنم علاقه دارم او آزاد بشود.
- و لارنس؟
- آه لارنس! مردها باید مراقب کارهای خودشان باشند. ولی اریستاد هرگز ما را نمی بخشد اگر که....
او جمله اش را ناتمام رها کرد. لحظه ای بعد گفت: وقت نهار است. بهتر است برویم.
گفتم: می خواهم سری به لندن بزنم.
- با اتومبیل خودت؟
- بله.
- هوم... نمی دانم می توانی مرا هم با خودت ببری؟ حالا دیگر مجازیم از خانه خارج شویم.
- البته که می برم. گمان میکنم سوفیا و ماگدا هم بعد از نهار به لندن می روند. راحت تر هستید اگر که با آنها بروید تا با اتومبیل کوچک دو نفره من.
نمی خواهم با آنان بروم. مرا با خودت ببر و از این بابت چیزی هم به کسی نگو.
متعجب شدم ولی آن طور که او خواسته بود رفتار کردم. در راه شهر خیلی با هم صحبت نکردیم. پرسیدم کجا پیاده اش کنم و گفت:
.