نام کتاب: خانه کج
رفت اما من جلوی در به ادیت دوهاویلند پیوستم. آن روز صبح او کاملا سن واقعی خود را نشان می داد. از مشاهده آن همه خطوط ناشی از درد و رنج و خستگی در چهره اش یکه خوردم. خسته و درمانده می نمود. فکرم را خواند. سعی کرد لبخند بزند. گفت:
- به نظر نمی رسد این بچه با این حادثه ای هم که برایش رخ داد بهتر شده باشد. باید در آینده بیشتر مراقب او باشم. البته فعلا لزومی ندارد. خوشحالم که همه چیز تمام شد. اما چه نمایشی! اگر تو را به اتهام قتل کسی دستگیر می کنند، باید حداقل کمی خوددار باشی. از آدمهایی که خودشان را می زنند و ناراحتی می‌کنند، بدم می آید. این جور آدم‌ها بزدل هستند. لارنس مثل خرگوش شده بود.
حالتی از ترحم و تاسف نسبت به آنان در خود حس کردم و گفتم: شیطانهای بیچاره.
- بله، شیطانهای بیچاره. حالا فهمش را دارند به خودشان برسند؟ منظورم وکیل گرفتن و این جور کارهاست؟
پیش خود فکر کردم چه مسئله عجیبی! همه از براندا متنفرند. اما اکنون همه دوست دارند او وکیل بگیرد و از خودش دفاع کند؟
ادیت ادامه داد: چقدر... چقدر طول میکشد تا همه چیز تمام شود.
- دقیقا نمی دانم . شاید آنان را از اداره پلیس به دادگاه بفرستند. شاید سه چهار ماه طول بکشد. اگر مقصر شناخته شوند، استیناف می دهند.
- فکر می کنی مقصر شناخته می شوند؟
- نمی دانم چه مدارکی موجود است. نامه ها که هست.
- نامه عاشقانه؟ پس آنان عاشق بودند؟

صفحه 215 از 249