- تو نمی توانی بدانی. تازه اتفاق افتاده است.
- در راه، اتومبیل پلیس از کنار اتومبیل ما گذشت. بازرس تاورنر وان کارآگاهی که کفش جیر می پوشد با براندا و لارنس توی آن بودند. و من فهمیدم باید دستگیر شده باشند. میدانی، امیدوارم بازرس در باره آنان احتباطهای لازم را بکند.
به او اطمینان دادم که تاورنر برطبق قانون رفتار کرده است. و با پوزش گفتم: مجبور شدم درباره نامه ها به او بگویم. من آنها را از پشت بشکه های آب انبار پیدا کردم. موافقم که فقط به او بگویی زمین خورده ای.
دستهایش را به طرف سرش برد و با اهمیت گفت: باید می مردم. به تو گفتم که وقت قتل دیگر است. آب انبار برای مخفی کردن آن نامه ها جای خوبی نبود. یک روز که لارنس از آنجا بیرون آمد، این حدس را زدم. می دانستم او آدمی نیست که از شیر و لوله آب، برق یا فیوز و این قبیل چیزها سرش بشود، بنابراین وقتی او از آنجا بیرون آمد، حدس زدم باید چیزی را مخفی کرده باشد.
- پس من فکر میکردم که....
حرفم را قطع کردم. چون ادیت دوهاویلند او را صدا زد:
- ژوزفین، ژوزفین. بیا، زود بیا.
ژوزفین آهی کشید و گفت: دوباره سروصدا. بهتر است بروم. اگر خاله ادیت آدم را صدا بزند، حتما باید بروی.
او از روی چمن ها گذشت و به طرف خانم ادیت دوهاویلند رفت. من نیز آهسته به دنبال او رفتم. .
ژوزفین پس از صحبت کوتاهی با خاله ادیت به داخل ساختمان
- در راه، اتومبیل پلیس از کنار اتومبیل ما گذشت. بازرس تاورنر وان کارآگاهی که کفش جیر می پوشد با براندا و لارنس توی آن بودند. و من فهمیدم باید دستگیر شده باشند. میدانی، امیدوارم بازرس در باره آنان احتباطهای لازم را بکند.
به او اطمینان دادم که تاورنر برطبق قانون رفتار کرده است. و با پوزش گفتم: مجبور شدم درباره نامه ها به او بگویم. من آنها را از پشت بشکه های آب انبار پیدا کردم. موافقم که فقط به او بگویی زمین خورده ای.
دستهایش را به طرف سرش برد و با اهمیت گفت: باید می مردم. به تو گفتم که وقت قتل دیگر است. آب انبار برای مخفی کردن آن نامه ها جای خوبی نبود. یک روز که لارنس از آنجا بیرون آمد، این حدس را زدم. می دانستم او آدمی نیست که از شیر و لوله آب، برق یا فیوز و این قبیل چیزها سرش بشود، بنابراین وقتی او از آنجا بیرون آمد، حدس زدم باید چیزی را مخفی کرده باشد.
- پس من فکر میکردم که....
حرفم را قطع کردم. چون ادیت دوهاویلند او را صدا زد:
- ژوزفین، ژوزفین. بیا، زود بیا.
ژوزفین آهی کشید و گفت: دوباره سروصدا. بهتر است بروم. اگر خاله ادیت آدم را صدا بزند، حتما باید بروی.
او از روی چمن ها گذشت و به طرف خانم ادیت دوهاویلند رفت. من نیز آهسته به دنبال او رفتم. .
ژوزفین پس از صحبت کوتاهی با خاله ادیت به داخل ساختمان