نام کتاب: خانه کج
سوپ مقوی بخوری سپس بروی.
-. نه، بهانه نیاور مادر. حالم خیلی خوب است. از سوپ بدم می آید، سوپ دوست ندارم.
ماگدا مردد به نظر می رسید. می دانستم که ژوزفین می بایست چند روز پیش از بیمارستان مرخص شود ولی تاورنر او را آن جا نگه داشته بود. تا سوءظن برطرف نمی شد از بابت بچه مطمئن نبود. به ماگدا گفتم: یقین دارم هوای تازه برایش خوب است، من می روم از او مراقبت کنم.
قبل از اینکه ژوزفین به استخر برسد، خود را به او رساندم و گفتم:
- از وقتی که تو خانه نبوده‌ای خیلی کارها اتفاق افتاده است.
او به حرفهایم توجهی نکرد، با چشم‌های ریزش به آب استخر خیره شده بود. در همان حالت گفت:
- «فردیناند» را نمی بینم.
کدام «فردیناند» باید باشد؟ . آن که چهار تا دم دارد. . چه ماهی‌های قشنگی. من آن ماهی طلایی را دوست دارم.
- از آنها خیلی هست.
- از آن ماهی سفید رنگ که شب پره می خورد خوشم نمی آید.
ژوزفین نگاه شماتت باری به من کرد و گفت: آن ماهی خیلی با ارزش است. از همه ماهی‌ها گرانتر است.
- ژوزفین، نمی خواهی بدانی چه اتفاقی افتاده است؟
- فکر می‌کنم بدانم.
- میدانی وصیت نامه دیگری پیدا شده و پدربزرگ ثروتش را به

صفحه 212 از 249