نام کتاب: خانه کج
من برای خوشبختی خودم می جنگم. مبارزه می کنم. راجر را از این جا دور می کنم. زندگی مناسبی برایش فراهم می کنم. زندگی ای که در آن شکست و ناکامی نباشد. من او را برای خودم می خواهم. دور از همه آنان... هرچه زودتر....
او با صدا و لحنی آهسته و با شتاب، همراه با نومیدی این صحبتها را می کرد. تحت تأثیر قرار گرفتم و حیرت کردم. نمی دانستم آن همه از آن زندگی به جان آمده است. و همچنین نمی دانستم او آن همه نسبت به راجر احساسات و عواطف مثبت دارد و نومید و دلواپس اوست. این وضع مرا به یاد ایراد و انتقاد ادیت دوهاویلند انداخت. او با لحن بخصوصی «این جنبه بت پرستی» را انتقاد کرده بود. نمی‌دانم کنایه اش به کلمنسی بود یا کسی دیگر.
پیش خود فکر کردم راجر به پدرش بی نهایت علاقه نشان می‌داده است. حتی بیش از کلمنسی که آن قدر فدایی او بود. کم کم متوجه می شدم چقدر کلمنسی دوست داشت شوهرش را برای خودش نگه دارد. عشق به راجر تمام زندگی و هستی او را شامل بود. او شوهرش را مانند بچه خود دوست داشت.
اتومبیلی به سوی ساختمان می آمد. گفتم: بفرمایید، ژوزفین برگشت.
ژوزفین و ماگدا از اتومبیل پیاده شدند. سر ژوزفین باندپیچی شده بود و حالش خوب به نظر می رسید. به محض این که پیاده شد گفت: می خواهم به کنار استخر بروم. استخر ماهی طلایی.
او از جلوی ما رد شاد و به سوی استخر رفت.
ماگدا فریاد زد: عزیزم بهتر است اول کمی استراحت کنی. یک

صفحه 211 از 249