- آه می دانم عزیزم. اما تو نمی توانی بفهمی و درک کنی. او پدر توکه نبود. پدرم را دوست داشتم. درک نمیکنی؟ او را دوست داشتم!
- می فهمم.
- تو هیچ به این فکر نیستی. تصور کن این من بودم که کشته شده بودم...؟
- حتی به شوخی هم حرفش را نزن.
- مهم نیست عزیزم. به زودی از این موضوع خلاص می شویم.
همه به سوی خانه به راه افتادیم. راجر و سوفیا در جلو، من و کلمنسی در پشت سرشان می رفتیم.
کلمنسی گفت: تصور میکنم دیگر اجازه بدهند ما برویم؟
- خیلی دوست دارید بروید؟
- خسته شده ام.
با تعجب او را نگاه کردم و او نگاه مرا با لبخندی مایوسانه پاسخ داد و گفت:
- چارلز، تو متوجه نیستی. من همیشه در تلاش و مبارزه هستم. برای خوشبختی خودمان می جنگم. از بابت راجر... می ترسم خانواده او را تشویق به ماندن در انگلیس بکنند. ممکن است تحت تأثیر آنان قرار بگیرد و به قیدوبندهای خانوادگی پای بند گردد. می ترسم سوفیا رقمی و درآمدی به او پیشنهاد کند و او به خیال این که این جا راحتی و استراحت بیشتری برای من هست تصمیم به ماندن بگیرد . عیب راجر این است که حرف شنو نیست. تصمیماتی می گیرد که اغلب درست نیست. او هیچ نمی فهمد. یکی از آن لئونیدزهایی است که عقیده دارد خوشبختی زن بستگی به آسایش و پول دارد. اما
- می فهمم.
- تو هیچ به این فکر نیستی. تصور کن این من بودم که کشته شده بودم...؟
- حتی به شوخی هم حرفش را نزن.
- مهم نیست عزیزم. به زودی از این موضوع خلاص می شویم.
همه به سوی خانه به راه افتادیم. راجر و سوفیا در جلو، من و کلمنسی در پشت سرشان می رفتیم.
کلمنسی گفت: تصور میکنم دیگر اجازه بدهند ما برویم؟
- خیلی دوست دارید بروید؟
- خسته شده ام.
با تعجب او را نگاه کردم و او نگاه مرا با لبخندی مایوسانه پاسخ داد و گفت:
- چارلز، تو متوجه نیستی. من همیشه در تلاش و مبارزه هستم. برای خوشبختی خودمان می جنگم. از بابت راجر... می ترسم خانواده او را تشویق به ماندن در انگلیس بکنند. ممکن است تحت تأثیر آنان قرار بگیرد و به قیدوبندهای خانوادگی پای بند گردد. می ترسم سوفیا رقمی و درآمدی به او پیشنهاد کند و او به خیال این که این جا راحتی و استراحت بیشتری برای من هست تصمیم به ماندن بگیرد . عیب راجر این است که حرف شنو نیست. تصمیماتی می گیرد که اغلب درست نیست. او هیچ نمی فهمد. یکی از آن لئونیدزهایی است که عقیده دارد خوشبختی زن بستگی به آسایش و پول دارد. اما