برگشته بودیم. داشتیم قدم زنان به سوی خانه می رفتیم که ناگهان به یاد گفته دیگری از او افتادم. گفته بود می شود تصور کرد که خودش هم قاتل باشد. و اگر قتل کند برای چیزی خیلی پرارزش خواهد بود.
از پیچ جاده باغ، کلمنسی و راجر قدم زنان به سوی ما می آمدند. لباس اسپرت و ساده راجر خیلی بهتر از لباسی که برای رفتن به شهر می پوشید به او می آمد. کلمنسی اخم کرده بود. اما راجر مشتاق و هیجان زده به نظر می رسید. او گفت: فکر نمی کردم بتوانند آن زن حقه باز را دستگیر کنند. بالاخره! منتظر چه بودند، نمی دانم. حالا او و رفیق بدبختش را گرفته اند. امیدوارم هردو را دار بزنند.
کلمنسی بیشتر اخم کرد و گفت: این قدر بی تمدن نباش، راجر.
- بی تمدن؟! به ! ملاحظه آن سنگ دلی که پیرمرد بی دفاعی را کشته است بکنم؟ وقتی من از دستگیری و کیفر قاتلین خوشحالم یعنی بیتمدن هستم؟! به تو بگویم که حاضرم خودم خفه اش کنم.
راجر افزود: وقتی پلیس برای دستگیری او آمد با شما بود، نبود؟ چه کار کرد؟
سوفیا آهسته گفت: خیلی وحشتناک بود. داشت دیوانه می شد. . حقش است. کلمنسی گفت: این قدر کینه جو نباش.
از پیچ جاده باغ، کلمنسی و راجر قدم زنان به سوی ما می آمدند. لباس اسپرت و ساده راجر خیلی بهتر از لباسی که برای رفتن به شهر می پوشید به او می آمد. کلمنسی اخم کرده بود. اما راجر مشتاق و هیجان زده به نظر می رسید. او گفت: فکر نمی کردم بتوانند آن زن حقه باز را دستگیر کنند. بالاخره! منتظر چه بودند، نمی دانم. حالا او و رفیق بدبختش را گرفته اند. امیدوارم هردو را دار بزنند.
کلمنسی بیشتر اخم کرد و گفت: این قدر بی تمدن نباش، راجر.
- بی تمدن؟! به ! ملاحظه آن سنگ دلی که پیرمرد بی دفاعی را کشته است بکنم؟ وقتی من از دستگیری و کیفر قاتلین خوشحالم یعنی بیتمدن هستم؟! به تو بگویم که حاضرم خودم خفه اش کنم.
راجر افزود: وقتی پلیس برای دستگیری او آمد با شما بود، نبود؟ چه کار کرد؟
سوفیا آهسته گفت: خیلی وحشتناک بود. داشت دیوانه می شد. . حقش است. کلمنسی گفت: این قدر کینه جو نباش.