- بله، البته. ولی تو که از وصیت نامه چیزی نمی دانستی؟
او به نجوا گفت: می دانستم.
ناگهان یخ کردم و به او خیره شدم. گفتم: چی گفتی؟!
- می دانستم پدربزرگ ثروتش را برای من گذاشته است.
- چگونه؟
- خودش به من گفت. حدود دو هفته قبل از مرگش. روزی بدون مقدمه گفت: «سوفیا من همه پولهایم را برای تو گذاشته ام. وقتی من از دنیا رفتم تو باید مواظب و مراقب خانواده باشی.»
به او خیره شدم و گفتم: هرگز به من نگفته بودی.
- نه، میدانی. هنگامی که همه درباره وصیت نامه و امضاء او صحبت می کردند، فکر کردم شاید او اشتباه کرده یا خیال کرده است
که ثروتش را برای من گذاشته. و یا اگر وصیت نامه ای به نام من نوشته ممکن است اصلا گم شده باشد و هیچ وقت رو نشود. دلم نمی خواست وصیت نامه پیدا شود. می ترسیدم.
-می ترسیدی؟ چرا؟
- شاید... از بابت قتل.
به یاد نگاه وحشت زده براندا افتادم. به یاد نگاه هراسان ماگدا که قسمتی از یک نمایش را در نقش قاتل بازی می کرد. وحشتی در رفتار سوفیا ندیده بودم. ولی او عاقل بود و فکر می کرد موضوع وصیت نامه ممکن است او را مورد سوءظن قرار دهد. حالا بهتر میفهمیدم چرا او از نامزدی با من امتناع می کرد و اصرار داشت اول حقیقت روشن شود. او می گفت هیچ چیز مهمتر و بهتر از کشف حقیقت نیست. به باد آوردم که چگونه با اشتیاق و جدی در این باره حرف می زد.
او به نجوا گفت: می دانستم.
ناگهان یخ کردم و به او خیره شدم. گفتم: چی گفتی؟!
- می دانستم پدربزرگ ثروتش را برای من گذاشته است.
- چگونه؟
- خودش به من گفت. حدود دو هفته قبل از مرگش. روزی بدون مقدمه گفت: «سوفیا من همه پولهایم را برای تو گذاشته ام. وقتی من از دنیا رفتم تو باید مواظب و مراقب خانواده باشی.»
به او خیره شدم و گفتم: هرگز به من نگفته بودی.
- نه، میدانی. هنگامی که همه درباره وصیت نامه و امضاء او صحبت می کردند، فکر کردم شاید او اشتباه کرده یا خیال کرده است
که ثروتش را برای من گذاشته. و یا اگر وصیت نامه ای به نام من نوشته ممکن است اصلا گم شده باشد و هیچ وقت رو نشود. دلم نمی خواست وصیت نامه پیدا شود. می ترسیدم.
-می ترسیدی؟ چرا؟
- شاید... از بابت قتل.
به یاد نگاه وحشت زده براندا افتادم. به یاد نگاه هراسان ماگدا که قسمتی از یک نمایش را در نقش قاتل بازی می کرد. وحشتی در رفتار سوفیا ندیده بودم. ولی او عاقل بود و فکر می کرد موضوع وصیت نامه ممکن است او را مورد سوءظن قرار دهد. حالا بهتر میفهمیدم چرا او از نامزدی با من امتناع می کرد و اصرار داشت اول حقیقت روشن شود. او می گفت هیچ چیز مهمتر و بهتر از کشف حقیقت نیست. به باد آوردم که چگونه با اشتیاق و جدی در این باره حرف می زد.