نام کتاب: خانه کج
شکست. و در حالی که چهره اش از اشک خیس شده بود، تسلیم شد. با تاورنر آرام آرام از روی چمن گذشتند و به سوی اتومبیل رفتند. دیدم که لارنس بران هم به همراه گروهبان لمب از ساختمان خارج شد. همه آنها سوار اتومبیل شدند و حرکت کردند.
نفس عمیقی کشیدم و رو به سوفیا کردم. او مایوس و پریده رنگ آنان را می نگریست: خیلی وحشتناک است، خیلی وحشتناک.
- بله، می دانم.
- باید برایش وکیل بگیری. یک وکیل پایه یک... باید هر کاری از دستت بر می آید برایش بکنی. تا به حال دستگیر شدن کسی را ندیده بودم.
هر دو ساکت بودیم. من به وحشت، هراس و یأسی که در چهره براندا موج می‌زد فکر می کردم. این یاس به نظرم آشنا می آمد. کمی بیشتر فکر کردم. این آن یأسی بود که در نخستین روزی که به خانه کج آمده بودم در قیافه ماگدا دیدم. هنگامی که از نمایش «ادیت تامپسون» صحبت می‌کرد. و بعد او گفته بود: «وحشت محض است، این طور فکر نمی‌کنی؟»
وحشت محض» آن چیزی بود که در قیافه براندا ظاهر شد. براندا مبارزه نمی کرد. شک داشتم که او قاتل باشد. اما می شد لارنس را قاتل تصور کرد. در حال جنون آنی، آزار و شکنجه از بابت کمبود و فقدان شخصیت، او را واداشته بود محتوی شیشه کوچکی را با شیشه کوچک دیگری عوض کند. کار خیلی ساده ای است، بدینوسیله زن دلخواهش را از بند آزاد کرده است.
سوفیا گفت: پس تمام شد. چگونه آنان را دستگیر کردند؟ فکر

صفحه 206 از 249