نام کتاب: خانه کج
فرستاده اند.
تاورنر مجددا از ساختمان بیرون آمد. از جاده و از روی چمنها گذشت و نزد ما آمد. براندا که سخت می لرزید، با عصبانیت گفت: چه می‌خواهند؟ برای چه آمده اند؟
سر انجام تاورنر که حالا نزد ما آمده بود، با لحن خشک و کاملا اداری به براندا گفت:
- دستور دارم شما را توقیف کنم. شما اریستاد لئونیدز را در نوزده سپتامبر با قطره چشم کشته اید. به شما اخطار می کنم هرچه می‌خواهید بگویید، بایستی در دادگاه بگویید.
در این لحظه براندا هراسان به جست و خیز درآمد. جیغ زد و مرا چسبید و با فریاد گفت: نه، نه. نه، این درست نیست! من او را نکشته ام. من چیزی نمی دانم. تمامش نیرنگ و حقه است. نگذار مرا ببرند. این حقیقت ندارد. من کاری نکرده ام........
هراس انگیز بود. و به طور باورنکردنی وحشتناک. سعی کردم او را آرام کنم. او را از خود دور کردم. به او اطمینان دادم ترتیب یک وکیل را برایش بدهم. گفتم باید آرام باشد. وکیل همه چیز را درست می‌کند....
تاورنر به آرامی بازوی او را گرفت و گفت: بفرمایید خانم لئونیدز، کیف و کلاه لازم دارید؟ ندارید؟ پس می توانیم برویم.
براندا خود را عقب کشید. با چشمهای از حدقه درآمده و براق او را خیره نگریست و گفت:
- لارنس... چه بر سر او آورده اید؟
- آقای لارنس نیز دستگیر خواهند شد.
به شنیدن این حرف براندا یکباره از شور و حال فرو افتاد و درهم

صفحه 205 از 249