نام کتاب: خانه کج
لمب از آن خارج شدند. آنها از پله ها بالا رفتند و وارد خانه شدند. براندا با دیدن اتومبیل یکه خورد و گفت:
- آمدند. دوباره برگشتند. فکر می‌کردم دیگر منصرف شده اند. فکر می‌کردم همه چیز تمام شده است.
او می لرزید. ده دقیقه پیش نزد ما آمده بود. کت چین چیلایی در برداشت و گفت:
- اگر ورزش نکنم دیوانه می شوم. باید هوای تازه بخورم. بیرون از خانه هم که می روم همیشه یک خبرنگار کمین کرده است که از من سؤال کند. تاکی این وضع ادامه خواهد داشت؟
سوفیا به او گفت فکر می‌کند خبرنگارها بزودی از این کار خسته می‌شوند و می روند و افزود:
- می توانی با اتومبیل بروی؟
گفتم که دوست دارم ورزش کنم و هوا بخورم. راستی سوفیا، تو به لارنس گفته ای از اینجا برود؟ چرا؟
سوفیا با ملایمت گفت: چون ما ترتیب دیگری برای درس آستیس خواهیم داد. ژوزفین هم که به سوییس می رود.
- خوب، تو خیلی او را ناراحت کرده ای. فکر می کند به او اعتماد ندارید.
سوفیا پاسخی نداد. و این زمانی بود که اتومبیل تاورنر رسیده بود.
براندا که ناراحت و مشوش شده بود، زیر لب گفت: چه می خواهند؟ برای چه آمده اند؟ فقط من می دانستم آنان برای چه کاری آمده اند. درباره نامه هایی که در آب انبار پیدا کرده بودم چیزی به . سوفیا نگفته بودم. ولی می دانستم آن نامه ها را به اداره آگاهی

صفحه 204 از 249