نام کتاب: خانه کج
- مادر ناراحت نیست.
- او هم کمی ناراحت شد. و نارضایتی او به این دلیل است که برای نمایش هایش باید از دخترش پول بخواهد. قبل از اینکه برگردی از من خواست تا نمایش «ادیت تامپسون» را روی صحنه بیاورد.
- وقتی این کار او را ارضا میکند تو چه میگویی...؟ سوفیا سری به انکار تکان داد و گفت:
- نه، من می گویم نه. آن نمایش چیز خوبی نیست. و مادر نمی‌تواند آن را با موفقیت روی صحنه بیاورد. پول دور ریختن است.
آهسته خندیدم. نتوانستم خودداری کنم.
سوفیا با تردید پرسید: چرا می خندی؟
- حالا دارم کم کم می فهمم پدربزرگ چرا ثروتش را برای تو گذاشت. تو یک تراشه چوب از آن دروازه‌ی کهن هستی.
تاسف من از این بود که ژوزفین از این وقایع به دور بود. این جریان‌ها برای او خیلی سرگرم کننده و لذت بخش بود. بهبودی او سریع شد و به زودی به خانه برگشت. اما به هر حال رویداد مهمی را از دست داده بود.
یک روز صبح با سوفیا و براندا در باغ بودیم که صدای اتومبیلی را شنیدیم. اتومبیل جلوی ساختمان توقف کرد و تاورنر و گروهبان

صفحه 203 از 249