نام کتاب: خانه کج
صدایش گرفت و از اتاق فرار کرد.
ادیت زیر لب گفت: نتوانست خودش را نگه دارد.
ماگدا داد زد: به من می دانم او چه احساسی دارد.
ادیت با ترش رویی گفت: مطمئنم که می دانی! بچه‌ی بیچاره، باید بروم دنبالش.
اکنون ماگدا و ادیت به دنبال او، از اتاق خارج شدند.
صدایشان محو شد. سوفیا، فیلیپ را تماشا می کرد. فکر میکنم در نگاهش التماس بود. اگر این طور بود تأثیری روی او نداشت. فیلیپ که خودش را کاملا گرفته بود به او نگاهی کرد و گفت:
- سوفیا نقش را خوب بازی کردی. و از اتاق خارج شد.
داد زدم : سوفیا، خیلی غیرعادلانه است. خیلی بد برخورد میکنی، سوفیا....
سوفیا دست‌هایم را در دست گرفت و به کناری رفتیم.
- عزیزم تحمل این قضایا برای تو خیلی سخت است.
- میدانم آنان چه فکر می‌کنند. آن شیطان پیر - پدربزرگت نباید این همه مسئولیت بار تو میکرد.
او سری به مخالفت تکان داد و گفت:
- او عقیده داشت که من می توانم این مهم را به گردن بگیرم و بنابراین می توانم. فقط ای کاش... آستیس آنقدر ناراحت نمی شد.
- از فکرش بیرون می آید.
- تو این طور فکر می‌کنی؟ من که فکر نمی کنم. او به شدت تو می‌زند و در خود فرو می رود. ناراحتم که پدر ناراحت شد.

صفحه 202 از 249