- آه نه. فیلیپ تو نباید این طور فکر کنی. این وضع را یک بیاعتنائی دیگر تلقی نکن. نه این طور نیست. وقتی آدمها پیر می شوند به جوانترها بیشتر گرایش پیدا می کنند. به تو اطمینان می دهم علت فقط همین است. بعلاوه... اریستاد شم اقتصادی و تجاری دقیقی داشت. اغلب می شنیدم که راجع به همه ی شماها پس از مرگش، حرف می زند و نگران است.
فیلیپ گفت:
- هرگز به من اهمیت نمی داد. همیشه راجر مطرح بود. راجر، دست کم... خوب شد که پدر فهمید راجر یک احمق است و همیشه شکست می خورد. او را هم از ارث محروم کرد.
آستیس گفت: . چرا مرا نمی گویید؟
تا آن لحظه متوجه آستیس نشده بودم. و دیدم که به شدت میلرزد. صورتش گرفته و مغموم بود. تصور می کنم چشمانش هم پر از اشک بود. همچنان که با حالتی بی اراده از جا برمی خاست صدایش لرزید و گفت:
- شرم آور است. خیلی شرم آور است. چطور پدربزرگ جرات کرد این کار را با من بکند؟ چطور جرات کرد؟ من تنها نوهی پسر او بودم. چرا سوفیا را به من ترجیح داد. خیلی کار بدی کرد. از او متنفرم. تا وقتی زنده هستم او را نمی بخشم. پیرمرد، حیوان ظالم. دلم می خواست او بمیرد. می خواستم از خانه اش بروم. می خواستم آقای خودم باشم و حالا باید دوروبر سوفیا بگردم و او تحقیرم کند. و با من مانند نادانها رفتار شود. ای کاش مرده بودم....
فیلیپ گفت:
- هرگز به من اهمیت نمی داد. همیشه راجر مطرح بود. راجر، دست کم... خوب شد که پدر فهمید راجر یک احمق است و همیشه شکست می خورد. او را هم از ارث محروم کرد.
آستیس گفت: . چرا مرا نمی گویید؟
تا آن لحظه متوجه آستیس نشده بودم. و دیدم که به شدت میلرزد. صورتش گرفته و مغموم بود. تصور می کنم چشمانش هم پر از اشک بود. همچنان که با حالتی بی اراده از جا برمی خاست صدایش لرزید و گفت:
- شرم آور است. خیلی شرم آور است. چطور پدربزرگ جرات کرد این کار را با من بکند؟ چطور جرات کرد؟ من تنها نوهی پسر او بودم. چرا سوفیا را به من ترجیح داد. خیلی کار بدی کرد. از او متنفرم. تا وقتی زنده هستم او را نمی بخشم. پیرمرد، حیوان ظالم. دلم می خواست او بمیرد. می خواستم از خانه اش بروم. می خواستم آقای خودم باشم و حالا باید دوروبر سوفیا بگردم و او تحقیرم کند. و با من مانند نادانها رفتار شود. ای کاش مرده بودم....