نام کتاب: خانه کج
راجر بتواند آنرا با موفقیت اداره کند.
سوفیا گفت:
- خیال هم نداشتم مؤسسه را دوباره روی پا بگذارم.
برای اول بار سوفیا در این جلسه حرف زد. صدایش جدی و قاطع بود. او افزود:
- این کار حماقت است.
گیتسکیل زیرچشمی نگاهی به او کرد. لبخندی زد و از همه خداحافظی کرد و خارج شد.
چند لحظه ای سکوت برقرار شد. گوئی مجمع خانوادگی با خود خلوت کرده است. بعد فیلیپ از جا برخاست.
- باید به کتابخانه بروم. خیلی وقتم تلف شد.
سوفیا با تردید و ملتمسانه گفت: پدر....
و هنگامی که پدر نگاه خشمگینی به او کرد متوجه شدم که سوفیا حالت عقب نشینی به خود گرفته است و می لرزد.
فیلیپ گفت:
- از اینکه به تو تبریک نگفتم مرا ببخش. این قضیه تقریبا برایم یک ضربه روحی بود. فکر نمی‌کردم پدرم این طور به من اهانت کند. فکر‌نمی کردم او از خود گذشتگی و علاقه‌ی مرا در زندگی ندیده بگیرد. بله از خودگذشتگی
برای نخستین بار او رفتار سرد و آرام خود را شکست و فریاد زد:
- خدای من، چطور او توانست چنین کاری بکند؟ او همیشه به من بی محبت بود، همیشه.
ادیت فریاد زد:

صفحه 200 از 249