نام کتاب: خانه کج
وضع براندا در این وصیت نامه تفاوتی نمی کرد. به نوبت راجر و فیلیپ را تماشا می کردم و سپس ماگدا و کلمنسی را.
نخستین نکته ای که نظرم را جلب کرد این بود که آنان خیلی خوب واکنش نشان دادند.
فیلیپ لبهایش را به هم فشرد و سرش را به عقب صندلی تکیه داد و هیچ نگفت.
ماگدا برعکس به محض اینکه گیتسکیل کارش را تمام کرد شروع کرد تندتند حرف زدن. صدایش قوی و خوش آهنگ مانند آهنگ برخورد آب بر سنگهای لغزان جویبار بود:
- عزیزم، سوفیا. چه خوب، چه جالب. آن عزیز دل پیر چه حیله گر و متقلب بود. آن نازنین سالخورده و پرارزش! به ما اعتماد نکرد؟ آیا فکر میکرد ما ناراحت می شویم؟ هرگز نشان نمی داد که به سوفیا بیش از دیگران علاقه مند باشد... واقعا نمایش هیجان انگیزی از آب در می آید.
ناگهان ماگدا از جا برخاست، رقص کنان به سوی سوفیا رفت و شروع به نوازش او کرد:
- سرکار خانم سوفیا، مادر پیر و تهی دست شما از سرکار تقاضای کمک دارد.
سپس در حالیکه به پنجه‌ی دستش کش و قوس می داد و درخواست کمک می کرد با لهجه‌ی غلیظ لندنی ادامه داد:
- عزیز دلم کمی پول بده... مامان می خواد بره سینما فیلیپ بی‌حرکت و با لبانی دوخته شده گفت: . ماگدا خواهش می‌کنم بس کن. احتیاجی نیست دهاتی بازی

صفحه 196 از 249