«کارآگاهی».
نمی فهمیدم چگونه می شود در آن اتاق زیر شیروانی پر از عنکبوت با آن همه بشکه ی آب، کارآگاهی کرد. ولی از طرفی آن اتاق زیر شیروانی یا آب انبار می توانست مخفیگاه خوبی باشد. متوجه شدم که ژوزفین در آنجا چیزی را مخفی می کرده است. چیزی که میدانسته است به او مربوط نیست و نباید نزدش باشد. اگر اینطور باشد پیدا کردنش خیلی طول نمی کشید.
فقط سه دقیقه طول کشید. بزرگترین بشکه را عقب زدم. از داخل آن صدای وزوز وهم آلودی شنیده شد. و در پس آن یک بسته نامه که داخل کاغذ قهوه ای رنگی پیچیده شده بود، پیدا کردم.
اولی را خواندم.
« آه لارنس... محبوبم. عشق من... آن قطعه ی ادبی را که دیشب خواندی خیلی جالب بود. میدانستم که گرچه مرا نگاه نمیکنی ولی برای من می خوانی. «اریستاد» گفت که تو متن ها را خوب میخوانی. حدس نمیزد ما دو نفر چه احساسی داریم. عزیزم احساس میکنم بزودی همه چیز روبراه می شود. ما خوشحال خواهیم بود که او هرگز پی نبرد و بمیرد، مگر نه؟ او با من خیلی خوب برخورد کرده است. میل ندارم رنج ببرد. ولی تصور می کنم اصلا لطفی ندارد که انسان بعد از هشتاد سالگی هم، زندگی کند. من که دوست ندارم پس از هشتاد سالگی زنده باشم! به زودی ما برای همیشه با هم خواهیم بود. چقدر عالی است زمانی که بتوانم بگویم، «عزیزم، شوهر عزیزم... محبوبم، ما برای هم ساخته شده ایم، دوستت دارم. دوستت دارم. دوستت دارم. پایانی برای عشقمان احساس نمی کنم. من.......»
نمی فهمیدم چگونه می شود در آن اتاق زیر شیروانی پر از عنکبوت با آن همه بشکه ی آب، کارآگاهی کرد. ولی از طرفی آن اتاق زیر شیروانی یا آب انبار می توانست مخفیگاه خوبی باشد. متوجه شدم که ژوزفین در آنجا چیزی را مخفی می کرده است. چیزی که میدانسته است به او مربوط نیست و نباید نزدش باشد. اگر اینطور باشد پیدا کردنش خیلی طول نمی کشید.
فقط سه دقیقه طول کشید. بزرگترین بشکه را عقب زدم. از داخل آن صدای وزوز وهم آلودی شنیده شد. و در پس آن یک بسته نامه که داخل کاغذ قهوه ای رنگی پیچیده شده بود، پیدا کردم.
اولی را خواندم.
« آه لارنس... محبوبم. عشق من... آن قطعه ی ادبی را که دیشب خواندی خیلی جالب بود. میدانستم که گرچه مرا نگاه نمیکنی ولی برای من می خوانی. «اریستاد» گفت که تو متن ها را خوب میخوانی. حدس نمیزد ما دو نفر چه احساسی داریم. عزیزم احساس میکنم بزودی همه چیز روبراه می شود. ما خوشحال خواهیم بود که او هرگز پی نبرد و بمیرد، مگر نه؟ او با من خیلی خوب برخورد کرده است. میل ندارم رنج ببرد. ولی تصور می کنم اصلا لطفی ندارد که انسان بعد از هشتاد سالگی هم، زندگی کند. من که دوست ندارم پس از هشتاد سالگی زنده باشم! به زودی ما برای همیشه با هم خواهیم بود. چقدر عالی است زمانی که بتوانم بگویم، «عزیزم، شوهر عزیزم... محبوبم، ما برای هم ساخته شده ایم، دوستت دارم. دوستت دارم. دوستت دارم. پایانی برای عشقمان احساس نمی کنم. من.......»