نام کتاب: خانه کج
- بله من رسیدگی کرده و می دانم هرکس در این خانه اوقات فراغتی دارد که رویش حساب نمی شود. فیلیپ، ماگدا و نامزد تو. همین طور هم در طبقه ی بالا براندا بیشتر صبح ها را تنها می گذراند. آستیس و ژوزفین از ساعت ده و نیم تا یازده تنفس دارند. تو وقتی به دیدن لارنس و اتاق درس رفتی چند دقیقه ای از آن زنگ تفریح را با آنان بودی نه تمام نیم ساعت را. خانم دوهاویلند تنها در باغ بود و راجر در اتاق کارش
- فقط کلمنسی در لندن سرکار بود.
- نه، حتی او هم امروز دور از این جریان نیست. امروز بواسطه‌ی سردرد در خانه مانده است. او در اتاق خودش ماند، چون سرش درد میکرد. همه ی آنان، همه ی آن افراد مرموز! و نمی دانم کدامشان! نمی توانم بگویم. ای کاش می دانستم توی این اتاق در پی چه چیزی میگشته اند...
چشمانش به دور تا دور اتاق ریخته واریخته می چرخید.
- اگر می دانستم آن چیز را پیدا کرده اند یا نه...
خاطره ای در مغزم جان گفت. تاورنر با سؤال خود افکارم را دوباره مغشوش کرد: .
- آخرین باری که بچه را دیدی چه می کرد؟
گفتم: صبر کن.... و از پنجره بیرون پریدم و از پله ها بالا رفتم. از در سمت چپ گذشتم و به طبقه ی بالاتر رفتم. در آب انبار را باز کرده، داخل شدم. وقتی یکی دو قدم جلوتر رفتم سقف کوتاه و شیب دار شد. اطراف را از نظر گذراندم.
وقتی از ژوزفین پرسیدم آنجا چکار می کرده است گفته بود،

صفحه 189 از 249