نام کتاب: خانه کج
به چشم یک شیء کوچک مبتذل به او نگاه می کرد. خانم عادت داشت او را «عوضی» صدا کند. من او را از این بابت مقصر می دانم. به عقیده ی من این عمل و این رفتار بچه را بدخلق کرده بود. او به طور خنده داری همه ی حرفها و اتفاقات را به رخ می کشید. خودنمایی می کرد تا توجه همه را به خود جلب کند. ولی وقتی قاتلی داخل خانه است این کار درست نیست.
نه درست نبود. در آن لحظه چیزی از فکرم گذشت. از «نه‌نه» پرسیدم:
- می دانی آن دفترچه‌ی سیاهش را کجا پنهان می کرد؟ آن دفتر یادداشت کوچکی که چیزهایی را در آن می نوشت؟
- می دانم منظورتان چیست آقا. خیلی در مورد آن دفتر زیرکانه عمل می کرد. می دیدم که مدادش را می‌مکد و می نویسد و دوباره می‌مکد، می نویسد. به او می گفتم: «این کار را نکن مسموم می شوی.» می گفت: «آه نه نمی شوم. مداد مسموم نمی کند، کربن است. گرچه اگر وسیله‌ی مسموم کردن است نمی دانم چطوری باید مسموم کند.»
گفتم:دفتر یادداشت چه؟ میدانی آن را کجا مخفی می کرد؟
- اصلا نمی دانم آقای چارلز. این یکی از آن چیزهایی بود که خیلی زیرکانه درباره‌اش عمل می کرد.
- وقتی ضربه خورد، دفتر همراهش نبود؟
- آه نه آقای چارلز، دفتری با او نبود.
آیا کسی آنرا برداشته بود یا در اتاق خودش آنرا مخفی کرده بود؟ به این فکر افتادم که به دنبال آن بگردم. نمی دانستم اتاق بچه کدام است.

صفحه 187 از 249